پراو

زورق ادبیات در آبهای دور

۴ شهریور ۱۳۹۵

زورق ادبیات در آبهای دور              فراز بهزادی

 

یک)

به یاد می آورم صندلی های خالی “سینما سعدی”۱ را هنگام اکران “طعم گیلاس” در سالهای دور….

عدد نجومی فروش اخراجی ها تصویر دیگری ست که بلافاصله از ذهنم می گذرد….

اینروزها اما همه از کیارستمی می گویند؛ نه اینکه تغییری بنیادین در ذائقه ی فرهنگی جامعه ی ما ایجاد شده باشد، بلکه صرفا به این علت که کیارستمی مرده است و مزید بر علت اینکه مرگش محل نزاع است!

آری کیارستمی مرده است؛ آنقدر مرده است که دیگر چماق به دستها انتظار خود و نخل طلایش را نمی کشند و مجبور نیست از در پشتی فرودگاه وارد شود، آنقدر مرده است که مستندهایی که درباره اش ساخته شده به همراه فیلمهایش چندین بار پخش  شده و آنقدر مرده است که برایش فرش قرمز پهن می کنند….

و درباره ی کسی که اینهمه مرده است چه می توان گفت؟ کلمات ناتوانند

و یک سوال دیگر :

آیا می توان روز پزشک را به پزشکان وطنی عباس کیارستمی نیز تبریک گفت؟

پاسخ این پرسش نیز زیر غبار حادثه است و باید تا فرونشستن گرد و غبار صبر کرد و یا منتظر ماند تا “زمان” از کلمات این پاسخ، غبارروبی کند و….

کلمات ناتوانند اما سکوت هم  با دست و زبانمان سازگار نیست پس عذر کلمات را می خواهیم و به دنیای خطوط و رنگها پناه می بریم؛ ببینید نقاشی های الهام حامدی را در گالری این شماره که درباره ی کیارستمی حرفها دارند…. از آنها بپرسید که

آیا او واقعا مرده است؟

 

دو)

در سرمقاله ی شماره۳۵ به معرفی برنامه ی “زورق ادبیات در آبهای دور” (که تهیه، تولید و اجرایش با شادی سابجی ست) پرداختم.

ضمن تاکید بر ضرورت کارهای فرهنگی اینچنینی، لینک قسمت سی و هشتم این برنامه را که به معرفی مجموعه شعر “بگو در ماه خاکم کنند”۲ اختصاص داشته اینجا می گذارم :

لینک گفتگو در یوتیوب :

https://www.youtube.com/watch?v=Xi9ADIHEvn0

فایل صوتی :

https://soundcloud.com/saeed-behbahani-1/wz71nss2bvtt

اگرچه ناهماهنگی موضوعات مطروحه همچون ضرورت نوشته شدن مانیفست دیگری برای حجمگرایی و یا زخمهایی که اقتدارگرایی بر پیکر ادبیات ما وارد آورده با وقت برنامه ای که تمرکز پرسشهایش بر متن شعرها بود، نارسایی هایی را در این گفتگو ایجاد کرده و ضعفهایی چون رها شدن نیمه تمام یک بحث و بعضا یک جمله و رفتن به بحث یا جمله ای دیگر در این گفتگو وجود دارد، اما آنچه مجابم کرد به گذاشتن این لینک، تاکید دوباره ای ست بر معرفی برنامه “زورق ادبیات در آبهای دور” که به دور از بی اخلاقی های رایج در ژورنالیسم ادبی وطنی به صرف بی مزد و منت فعلی فرهنگی مشغول است

آدرس فیس بوک و تلگرام برنامه “زورق ادبیات در آبهای دور” :

https://www.facebook.com/zoragheadabiyat
https://telegram.me/joinchat/B_v7KDv-xili_5ichbKlag

—————————————————————————————————————————————————————————————————

پانوشت :

۱) سینما سعدی نام سینمایی ست در شیراز

۲) تعدادی از پرسشهای شادی سابجی در این گفتگو، معطوف به نقدی ست که “منوچهر آتشی” بر مجموعه “بگو در ماه خاکم کنند” نوشته است. این نقد را می توانید اینجا ببینید : http://www.farazbehzadi.blogfa.com/9101.aspx

تعدادی از شعرهای این مجموعه هم در آرشیو تارنمایی به همین نام قابل مشاهده است : بگو در ماه خاکم کنند

 

نوشته زورق ادبیات در آبهای دور اولین بار در مجلـه الکترونیکـی عقربه پدیدار شد.

آنژیلا عطایی

۳ شهریور ۱۳۹۵

آنژیلا عطایی

 

شهر بی دفاع

 

مهم نیست تا کجا پیش آمده است

وقتی هیچ کس حواسش نیست

به بچه هایی که مدام از من سقط می شوند

به این همه چاقو

که سینه از زنان شهر می برند

اصلا چه فرقی به حال دنیا دارد

کدام پاره از تنم را

به گورستان می برم

وقتی سنگ قبرها

تا حوالی شهر پیش آمده اند

وقتی نام هیچ کدام از فرزندانم را

به یاد نمی آورم

حالا بگو دروغ می گویند

دشمن از دروازه های شهر عبور نخواهد کرد

نوشته آنژیلا عطایی اولین بار در مجلـه الکترونیکـی عقربه پدیدار شد.

عباس پوربخش

۳ شهریور ۱۳۹۵

عباس پوربخش

 

گروگان عقربه ها

 

فال ِ سوسمار را گرفتند

آن گاه که بر پیراهن ِ بیابان

رنگ- دانه ی تازه ای می دوخت

( بچه سوسمار صدای آدمیزاد در می آورد

حاضرین می خندیدند )

*

فال مرا هم گرفتند

وقتی که در گلدان ِ مادرم

آفتاب را باریک می کردم

قاشق قاشق

بر آوند ِ بغض

*

سوسمار ، همسایه ی زمین بود

عصرها با او به گردش می رفت

و از گلویش عمر ِ باعزت می نوشید

من منتظر رهزنان می نشستم

تا به سرنیزه هاشان احساس ِ آرامش بچشانم

از چارپایان نقل قول کنم

پدرم لذت ببرد

( هرچند اکنون هم صدای درّندگان را نقل می کنم

تا مُردگی از من لذت ببرد ،

البته تو مواظب باش ! با صدای زندگی مرده شویان را نترسانی ! )

*

سوسمار عزیز !

بیا بررف ِ مه آلود ِ پاییزیمان بنشین !

و دلگرمی ام را نگاه کن !

به همسایگی ِ تو بیشتر نیازمندم تا صدای نام های شهر

به دیدار تو آرامترم تا چراغ های معانی ِ رنگ ها

*

فال من وتو یکی بود

دوری از پریانی که از دریا گریخته بودند

تا خلوص ِ خاک را بو کنند

تنی که خاصیت خورشید هارا

در پوست خود پنهان داشت

*

ما زائر ِ منقرض ِ عهد ِ هجرتیم

ارض موعودمان را

عقربه ها گروگان گرفته اند

 

نوشته عباس پوربخش اولین بار در مجلـه الکترونیکـی عقربه پدیدار شد.

امید

۳ شهریور ۱۳۹۵

امید          ندا حمیدی نژاد

 

بوی خون که می آید، دل شوره می گیرم. حتما چیزی شده. حتما چیزی می شود. اما یادم می آید، خون خواب را باطل می کند. هوا تاریک است. نه کسی را می بینم. نه می دانم،کجا هستم. بوی خون می آید. آنقدر که احساس می کنم، نکند زخمی دارم و از من خون می آید، اما نه درد دارم. نه سوزشی. می دوم. کجا؟ نمی دانم. نفس ام بند آمده. هوا تاریک است. هیچ جا را نمی بینم. فقط صدا هست و خاکی که نفسم را بند آورده. جمعیتی که نمی بینم، لا اله الله می گویند و همراه من می دوند. دنبال جنازه ای هستند، حتما. صدای گریه های عمه می آید. گریه نمی کند. زوزه می کشد. انگار که، گریه هم جواب عزاداری اش را نمی دهد. تندتر می دوم. باد لای موهایم می رود. بدن ام خنک می شود. احساس می کنم، چادر سرم نیست. لباس هم تنم نیست. لخت لخت ام. یک دفعه هوا روشن می شود. لخت لخت هستم. همه نگاهم می کنند. یخ می کنم. جمعیت زیادی است، اندازه یک شهر آدم. تابوت روی دستها یشان آرام گرفته. قاب عکس تو، روی تابوت است. نور عکس زیاد است. اورکت سبز لجنی ات، در عکس خاکی به نظر می رسد. امید روبروی جمعیت ایستاده. همان ریش کم پشت. همان چشمان قهوه ای. انگار تو هستی. نه. امید است. همه ساکت هستند و مرا نگاه می کنند. دنبال چادری می گردم، که دور بدنم بپیچم. چادری که، روی سر و صورتم بکشم. چادری که، مرا از این همه نگاه بپوشاند. نیست. بوی خون می آید. دل شوره می گیرم. حتما چیزی شده. حتما چیزی می شود. شاید برای امید اتفاقی افتاده باشد.

یادم می آید، خون خواب را باطل می کند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صبح که همه بیدار شدند، قبل از هر چیزی، دنبال تنها آفتابه داخل سنگر گشتند. نبود. همه نماز خوان بودند. نجس و پاکی را می فهمیدند. بدون آفتابه که، نمی شد. رزمنده ها قوطی های کنسرو خالی را آب کردند. بعضی ها هم  با سنگ وکلوخ خودشان را تمیز کردند. وقتی کارشان را کردند، تازه فهمیدند، که تو نیستی. چند نفری بین خاکریزهای همان منطقه دنبال ات گشتند. تا بالاخره کاظم آقا، تو و آفتابه را در یکی از خاکریزها پیدا کرد. ظاهرا هنوز کارت را تمام نکرده بودی. آفتابه تا نصفه آب بوده و شلوار تو هم همین طور نصفه و بلاتکیف مانده بود. نه گلوله ای. نه زخمی. نه خونی. زیر پای ات خیس بوده و  همان جا رو به شکم افتاده بودی. همه فکر کرده اند، که حتما سکته کرده ای. ماشینی نبود، که جنازه ات را برگرداند. اگر هم بود، زخمی ها را می برد. لباسهای رنگ خاک ات را از تن ات در آوردند. همان لباس های تا شده و تمیزی، که عمو کاظم، برای ما از تو به یادگار آورده بود. لباس هایی که، نه خاکی روی آن بود و نه قطره خونی. بعد از چند روز که مطمئن شدند، هیچ ماشینی برای بردن اجساد نیست، همان جا خاک ات کردند. کنار بقیه شهدا. بدون هیچ غسل وکفنی. نه اینکه آداب مسلمان خاک کردن، ندانند. نه. ولی آنجا آبی نبود، که غسل ات دهند. پارچه ای هم نبود، که کفن ات کنند.  این ها را وقتی بچه بودم در یکی از پنجشنبه هایی، که کاظم آقا و هم رزم هایت برای خواندن دعای کمیل دور هم جمع شده بودند، شنیدم. من این راز را به هیچ کس نگفتم.

به نظرم همه در اوج می میرند، همین مرگ را با ارزش می کند. همین مرده را عزیز می کند. اوج ترس، نفرت، مریضی، خوشبختی، بزرگی، خشم، نابودی و…

خوب. برای هر کس متفاوت هست. چه بهتر، که اوج ات را خودت انتخاب کنی. مثل تو. مثل همین سوسکی، که چند لحظه پیش بی هوا از زیر قاب عکست در آمد و به سمت صورتم پر زد. فکرش را بکن، با این جثه کوچکش، توانست مرا بترساند. این یعنی اوج قدرت. کشتمش. با یک اسپری حشره کش خیس اش کردم. حتما خودش می خواست، من فقط کمکش کردم. ببین. همان جا، بین ریشه های فرش و دیوار افتاده. نگاهش نمی کنم. می ترسم.

تو در اوج شجاعت و شهامت مردی. از سنگر سرک کشیدی، تا چندمین گلوله آرپیچی، را به سمت تانکی، که  سنگرتان را نشانه گرفته بود، شلیک کنی. رگبار گلوله به تو امان نمی داد، ولی تو آخرین شلیک را هم کردی، بعد روی زمین افتادی. این ها را عمو کاظم به عمه و مادربزرگ و هر کسی که، تو را می شناخت گفته است. کلاهخود فلزی سوراخ سوراخ شده ات هم، برای اینکه همیشه بزرگی کارت، را یادمان بماند، آورد. کلاهخود بزرگتر از سر تو است. این را مادربزرگ به من گفته است. من این راز را به هیچ کس نگفتم.

عکسهای تو زیاد اند، ولی همین یکی، این همه نزدیک صورت ات است. نور عکس زیادی است. همه چیز روشن تر است. چشمان ات را جمع کرده ای، نمی فهمم چه رنگی است. ولی حتما قهوه ای روشن است، رنگ چشمان امید. دهان ات یک طوری است، که معلوم نیست می خندی یا نه. اورکت خاکی تنت است، ولی من مطمئن ام سبز لجنی است. ته ریش کمی داری. حتما مثل امید، دوست داشتی ریش هایت پر بود و مشکی. اما نبود. هیچ خاطره ای از تو ندارم. یک ساله بودم که رفتی. درست چند ماه قبل از به دنیا آمدن امید.

مامان می گوید: شب قبلش با هم دعوا کردید. سر چی؟ یادش نیست. ولی خوب یادش هست، که کتک اش نزدی، چون امید را حامله بود. صبح زود ساک ورزشی ات را برداشتی و بدون خداحافظی رفتی. چند ماه بعد، امید به دنیا آمد. چند ماه بعد، عمو کاظم در خانه آمد و گفت: تو شهید شدی. همان موقع که خبر شهادت تو را داده، عمه آنقدر پر سوز و گداز گریه کرده بود، که عمو کاظم فکر کرده، این زن بهترین زنی است، که اگر روزی شهید شد، می تواند برای اش بهترین عزاداری را بکند. چند ماه بعد، عمه با عمو کاظم ازدواج کرد.

مامان هم ازدواج کرد، ولی من و امید همین جا ماندیم. کنار نفس های صدا دار و نایلون پر از داروهای مادربزرگ . کنار قرآنی که، حتما تو از زیر آن رد شدی. نمی دانم شاید هم رد نشدی. حتما همان روز، که رفتی، تصمیم گرفتی دیگر بر نگردی، برای همین آنقدر صبح زود از خانه بیرون زدی، که نه قرآنی روی سرت گرفته شود و نه آبی و دعایی پشت سرت. بزرگ شدیم، در همین خانه ای، که تو بزرگ شدی. این خانه یک چیزی دارد، که آدم را بزرگ می کند. مثل تو، که در همین خانه بزرگترین تصمیم ات را گرفتی.

ما ماندیم. ته همین کوچه بن بستی، که توزندگی کردی. در همین خانه تاریک و بدون نوری، که روزها هم باید چراغ روشن شود. روی همین فرشی، که مادربزرگ برای جهازش بافته. بزرگ شدیم. می فهمی؟ می خواهم بگویم از وقتی رفتی، هیچ چیز عوض نشده.

نه، عوض شده. وقتی تو رفتی، هنوز ساختمانهای شهر رشد نکرده بودند. این خانه کوتوله ته بن بست، خانه ای بود شبیه بقیه. این خانه حتی قبل ازآن که، همسایه ها ساختمان شان را بکوبند و چند طبقه بسازند، این قدر تو سری خور نبود. نمی دانم، شاید هم همیشه همین قدر پست و کوچک بوده، برای همین هیچ وقت نتوانسته، دو مرد را در خودش جای دهد.

امید که به دنیا آمد، تو رفتی. الان هم، که یک ماه است، او سایه لعنتی اش را برای همیشه، از این خانه جمع کرده و رفته، قرار است، بعد از سی سال تو بیایی. تو که، نه. حتما یک مشت از استخوانهایت. استخوان هایی که نمی دانم برای تو است، یا نه؟

چند روز پیش مردی از بنیاد تماس گرفت و گفت: ته مانده های استخوان ات را پیدا کرده اند، قفسه سینه چپ اسکلت ات، سوراخ است. من به آنها نگفتم، سمت چپ لباس های خاکی ات، جای هیچ گلوله ای نیست.

تو که بیایی، عکس ات کامل می شود. حالا راحت تر می توان ام، سایه ای از خیالت را بسازم و سنجاق کنم، روی قاب عکس میخ شده ات روی دیوار. شاید هم بگذارمت بالای طاقچه، کنار کلاهخود سوراخ سوراخ شده ات. نمی دانم شاید هم روی قرآن گذاشتم ات. همان قرآنی که، سی سال پیش باید از زیرش رد می شدی و نشدی.

همان قرآنی، که امید هم از زیرش رد نشد و رفت. امید بدون آنکه معافیت سربازی اش را بگیرد، با یک اسم و فامیل دیگر پاسپورتی گرفت. یک روز صبح قبل از آنکه از خواب بیدار شوم، بدون خداحافظی رفت.

جایی رفت، که کاری نکند و بابت بیکار بودنش ماه به ماه پول بگیرد. خانه بزرگی بخرد. با زنی ازدواج کند، که موهایش طلایی است. رنگ پوست اش چند درجه روشن تر از زنهای این جاست. قدش بالای صد و هفتاد سانتی متر است. وزنش هم کمتر از شصت کیلو. هر روز با هم در استخر خانه شنا کنند. آخر هفته ها به مسافرت بروند. عصر ها قهوه بخورند. هوا که تاریک شد، به دیسکو بروند و کل شب در حالیکه، دور کمر زن قد بلند اش را گرفته، بین نورهای رنگارگ با هم برقصند. حتما هم قرار است، تمام مردهایی که هر شب به آنجا می آیند، به امید حسودی بکنند.

جایی رفت، که وقتی پیر شد، صبح ها پرستار مهربانی به خانه اش بیاید. صبحانه مفصلی را با هم بخورند.  ورزش بکنند. داروهایش را سر وقت به او بدهد. عصرها در حالیکه، کنار استخرش حمام آفتاب می گیرد، ماساژش بدهد. شب ها هم، تا او نخوابد از کنارش نرود. پرستار همه این کارها را می کند، چون او باید از کارش راضی باشد. و اگرنه، پرستار بی کار می شود. سال ها بود، شب ها روی تشک ، بین دو اتاق تو در تو مادر بزرگ و اتاقی، که من می خوابیدم، دراز می کشید، و این ها را تلفنی به دوستی، که قرار بود با هم بروند، می گفت. همه رفتن اش را با جزئیات اش حفظ شده بودم. این ها را به هیچ کس نگفتم. به همه گفته ام برای ادامه تحصیل به خارج از کشور رفته.

امید جایی رفت، که روزهای ما شب اش باشد و شب های ما، روز او. این طوری دیگر مجبور نیست، شبها تا صبح بدون هیچ حرکتی طاق باز دراز بکشد، و در تاریکی خیره شود به سقف. سیگار پشت سیگار روشن کند و لابه لای خس خس نفس های سنگین مادربزرگ دود کند.

یک ماه است، که روزها بدون ترس از بیدار شدن امید، خانه را جارو می کنم. تلویزیون را روشن می کنم. مادربزرگ بلند بلند سرفه می کند. مرد همسایه، موتور روشن اش را جلوی در خانه اش پارک می کند. عمه هر وقت دلش بخواهد به خانه زنگ می زند و از من حال مادرش را می پرسد. دیگر هیچ کس نمی ترسد، امید بی هوا بیدار شود، عصبانی شود. داد بزند. به خودش فحش بدهد، با مشت هایش به سر و صورت خودش بزند. اما ای کاش، الان که قرار است، ته مانده ات را بیاورند، امید هم بود. زیر تابوت ات را می گرفت و همه تعجب می کردند از این همه شباهت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جمعیت لا اله الله می گویند و پشت جنازه می دوند. مامان و شوهرش هم آمده اند. مادر بزرگ حالش بهتر از روزهای دیگر بود ولی به تشییع جنازه نیامد. عمو کاظم و بقیه هم رزمی های بابا، همان هایی که سال ها است شب های جمعه دور هم جمع می شوند و دعای کمیل می خوانند. مشکی پوشیده اند و سمت چپ سینه شان با رنگ قرمز یا حسین نوشته اند. یاد قلب تیر خورده بابا که می افتم، حالم بد می شود. عمه زوزه می کشد، گریه هم جواب عزاداری اش را نمی دهد. حتما روزی که کلاهخود سوراخ سوراخ شده بابا را هم دیده، همین طوری گریه کرده. استخوان های کفن شده بابا، را داخل حفره گود شده قبر می گذارند. امید اورکت سبز لجنی پوشیده. زیر نور آفتاب ایستاده. درست نمی بینم اش، ولی خودش است، با همان ریش های کم پشت اش. با همان چشمان قهوه ای. بیل را برمی دارد و پر از خاک می کند، روی استخوان های بابا می ریزد. جیغ می کشم. گریه می کنم. زنها دورم جمع می شوند به عمه می گویم: به امید بگید رو بابا خاک نریزه. همه با تعجب به هم نگاه می کنند .یادم می آید امید ایران نیست. زنها از روی زمین خاکی بلندم می کنند. نمی توانم راه بروم. خودم را روی زمین می کشم. خاک کردن بابا تمام شده. هم رزمی های بابا گرد تا گرد قبر ایستاده اند. عمو کاظم آفتابه آبی، دستش است و روی خاک بابا  را خیس می کند.

.

.

.

 

 

نوشته امید اولین بار در مجلـه الکترونیکـی عقربه پدیدار شد.

دریا در حباب

۳ شهریور ۱۳۹۵

دریا در حباب      آزاده حسینی تنکابنی

 

آدمها همیشه دوست دارند قصه را از جایی بشنوند که همه چیز خراب می شود. سرشان درد می کند برای اینکه بفهمند کسی بیچاره شده، زندگی اش زیر و رو شده یا بلایی سرش آمده است. آن وقت آرام می گیرند و ته دلشان خنک می شود که جای او نیستند. برای همین من هم اولش چیزی را می گویم که حالتان را جا بیاورد. همه چیز درست از همان لحظه ای خراب شد که دریا روز تولد بیست سالگی اش، وقتی مادرش به نیابت از او جلوی دوربین عکاس ها و خبرنگارها شمع های تولدش را فوت می کرد، تصمیم گرفت از حباب بیرون بیاید. والا تا قبل از آن اوضاع آنقدرها هم بد نبود. نه اینکه عالی باشد، نه، اما حداقل قابل پیش بینی بود و این به همه آرامش می داد. دریا زندگی اش را می کرد، پدر و مادرش با آرزوهایشان ور می رفتند، پزشکان تحقیقاتشان را پیش می بردند و مهندس نهاوندی از انسان دوستی اش لذت می برد. اما تصمیم دریا مثل نارنجک وسط زندگی تک تک شان ترکید. هیچکس نفهمید که دقیقاً در آن لحظه خاص چه اتفاقی افتاد. بعدها هم، هرچقدر آدم های مربوط و نامربوط به شکل رسمی و غیر رسمی این سوال را از دریا پرسیدند، نتوانست به هیچ کدامشان جواب بدهد، چون خودش هم نمی دانست. فقط می دانست دیگر نمی تواند توی حباب بماند.

حالا اگر خیالتان راحت شده که مصیبتی در کار است، بگذارید قصه ام را بگویم. دریا بیرون از حباب دوام نمی آورد. میکروبها، موجودات ریز ندیدنی توی هوا، با خیال راحت در بدنش رشد می کردند، تکثیر می شدند و به سرعت به کشتنش می دادند. دریا سیستم ایمنی نداشت. هیچ چیز نمی توانست در مقابل هجوم میکروبها محافظتش کند. از آنجا که بیماری اش ارثی و بنابراین قابل پیش بینی بود، وقتی که هنوز مثل یک بچه قورباغه توی شکم مادرش وول می خورد، مادر و پدرش دست به دامن پزشکان مجربی شدند که آوازه تحقیقات بی نظیرشان در زمینه این بیماری به تمام دنیا رسیده بود. کمیسیون های زیادی برگزار شد، متخصصان و محققان سرآمد و کارکشته ساعت ها جلسه گذاشتند و با هم مشورت کردند. بعد یک روز پدر و مادر دریا را به مرکز تحقیقات ایمونولوژی دعوت کردند و برایشان توضیح دادند که راه حل موقتی به نظرشان رسیده. اگر زایمان در شرایط استریل انجام شود، می توان نوزاد را چندوقتی در یک حباب استریل و در شرایط عاری از هرگونه آلودگی، نگه داشت تا تحقیقاتی که چند قدم بیشتر با بزرگترین دست آورد علمی قرن فاصله ندارد، به نتیجه برسد.

همه نقشه ها با موافقت پدر و مادر امیدوار و ذوق زده دریا و تکاپوی پزشکانی که از چنین راه حلی به وجد آمده بودند، عملی شد. تحقیقات سرعت گرفت، پیش بینی ها درست از آب درآمد و همه چیز خوب پیش رفت، الا یک نکته کوچک که در محاسبه احتمالات از قلم افتاده بود؛ کسی نمی دانست تحقیقات دقیقاً کی به نتیجه خواهد رسید.

سالها گذشت، دریای رنگ پریده و دو کیلو و هفتصد گرمی توی حباب کم کم دختربچه هفت ساله ای شد و نوجوان ۱۲ ساله ای و بعد به بانویی بالغ و برازنده تبدیل شد و تحقیقات با وجود استفاده از روشهای جدید و تکنولوژی های روز دنیا، هنوز یکی دو قدم با بزرگترین دست آورد علمی قرن فاصله داشت. با این حال اوضاع به بدی روزهای اول نبود. حالا دیگر کم و بیش می دانستند چطور باید دریا را زنده نگه داشت. یک تیم بسیار مجرب از محققان و پزشکان زبده با پیشرفته ترین امکانات، روز و شب مراقب سلامتی اش بودند و در شرایط استریل آزمایشگاهی نگه اش می داشتند. تحقیقات هنوز ادامه داشت. هنوز و همچنان هر غذایی، لباسی و هر شیئی که قرار بود وارد حباب شود، با پراستیک اسید و توی فلاسکهای مخصوص، تحت حرارت و فشار زیاد میکروب زدایی می شد و پدر و مادر دریا هنوز برای آینده اش نقشه می کشیدند.

صبر کنید، یک چیز دیگر هم بود. حالا دیگر همه مردم او را می شناختند. هفته ای نبود که گزارشگرها و عکاس های خبری با دوربین هایشان برای دیدنش نیایند. همیشه حتی وقتی خواب بود، وقتی دستش را از پشت شیشه به کف دست پدرش می چسباند، وقتی چنگال مخصوص اتوکلاوشده و یک بار مصرفش را لای رشته های ماکارونی می چرخاند، موهایش را شانه می کرد، یا خواب می دید که مادرش را بغل کرده است، نگاه ترحم آمیز یک بازدیدکننده کنجکاو را پشت پنجره اتاق حس می کرد. دریا دختر تمام مردم شهر بود. برای همین خبر تصمیمش برای بیرون آمدن از حباب، مثل بهمن روی همه اتفاقات ریز و درشت روزمره و اخبار مهم را پوشاند. رسانه ها جنجال بی سابقه ای راه انداختند. مردم از سرتاسر کشور در مخالفت و موافقت با تصمیم او اظهار نظر کردند، ویدئو فرستادند و کمپین تشکیل دادند. دسته ای از مردم به او دلگرمی می دادند و تشویقش می کردند که آزادی را تجربه کند و دسته ای دیگر سعی داشتند منصرفش کنند و فکر می کردند که نباید خودش را به کشتن بدهد.

اما دریا به هیچ کدامشان واکنش نشان نمی داد. شده بود مثل ۵ سالگی اش. وقتی که پدر و مادرش با اجازه دکتر روانشناس مرکز، تصمیم گرفته بودند شرایط متفاوتش را برایش توضیح بدهند. پدرش از میکروبها گفته بود که او نمی توانست ببیندشان اما بیرون حباب در کمین بودند تا دخلش را بیاورند. آن وقت هم چیزی نشان نداده بود. حرفی نزده بود، سوالی نپرسیده بود. آنقدر که مطمئن شده بودند موضوع را نفهمیده. اما چیزی توی تنش جوانه زده بود. ترس از دنیای بیرون حباب، مثل یکی از اعضای بدن دریا، مثل قلبی که به اندازه مشت بسته اش بزرگ می شد، در تمام این سالها با او رشد کرده بود.

دریا از همان وقت که دستها و دماغ کوچکش را روبروی تلویزیون ۲۱ اینچ گوشه اتاق به جدار داخلی حباب می چسباند و کارتون تماشا می کرد، دنیای بیرون را مثل لوله هواکش عظیمی که برای اتاقش تعبیه شده بود، هورت می کشید. آدمها را توی تلویزیون دیده بود، شهرها را، رنگ ها را و خودش را در همه گزارش های خبری که مثل پرنسسی در قصر شیشه ای به دوربین لبخند می زد. دریا صداها را می شنید، آهنگ های شاد دوست داشت و کوچکتر که بود، همیشه با آهنگ آگهی شامپو بچه خودش را تکان می داد. طعم غذاها را می چشید، اگر چه تصور طعمی که هر غذایی در آن درجه حرارت و فشار می تواند به خودش بگیرد ممکن است حالتان را به هم بزند، اما دریا شاه میگو و میرزاقاسمی را با همان طعمی که می شناخت دوست داشت. دریا بوهای در دسترسش را با ولع به درون ریه هایش فرو می داد، بوی غذا، بوی پراستیک اسید که به خورد تمام لباسهایش رفته بود و بوی مادرش که وقتی توی اتاق بود از لوله های ورودی هوا وارد حباب می شد و ریه هایش را پر می کرد. اما برای لمس کردن باید از حباب بیرون می آمد. بارها و بارها دلش نوازش خواسته بود و شنا کردن در آب یخ، دلش خواسته بود پنجه اش را لای موهای شرابی مادرش فرو کند، خودش را توی بغل پدرش جا بدهد، روی آسفالت یک خیابان شلوغ پا برهنه بدود و به یک جوجه خیس تازه از تخم درآمده دست بزند. اما ترس میکروبها تمام این تصاویر را دور نگه می داشت. برای همه مردم، از پزشکان و خانواده اش که لحظه لحظه کنارش بودند تا آدم هایی که سرنوشت او را در گزارشهای خبری دنبال کرده بودند، آرزوهای دریا قابل درک بود. می شد حدس زد که دریا هر چه بزرگ تر می شود به چیزهای تازه تری فکر می کند. اما واضح بود که نمی خواهد به خودش صدمه بزند. برای همین زیاد هم غمگین به نظر نمی رسید. چون مطمئن بود که هیچ وقت دستش به هیچ کدام از رویاهایش نمی رسد. تا به حال به گوشتان خورده که کسی به خاطر اینکه نمی تواند پرواز کند یا روی ابرها زندگی کند، افسردگی گرفته باشد؟!

از بین تمام آدمهای ریز و درشت دور و نزدیک، فقط سه چهار نفر بودند که توی این نمایش بزرگ دسته جمعی نقشی برنداشته بودند. حرفی نمی زدند، نظری نمی دادند و خودشان را از دوربین ها و خبرنگاران پیگیر قایم می کردند. پدر و مادر دریا که عذاب وجدان تصمیم خودخواهانه بیست سال پیش لحظه ای رهایشان نمی کرد، انگار به صدایی بلند از خواب پریده باشند، ناگهان فهمیده بودند که امید، در تمام این سالها مثل یک گاز سمی بی بو و بی صدا، سلولهای مغزشان را ذره ذره نابود کرده و بی اینکه درست فکر کرده باشند، راهی را رفته اند که نه پس دارد و نه پیش. دکتر فرهاد که برای اولین بار ایده حباب به ذهنش رسیده بود و پروژه دریا را طراحی کرده بود، ناگهان حس کرده بود چقدر از مطالعاتی که بیست سال از عمرش را برای آن گذاشته متنفر است و دست از کار کشیده بود و توی خانه نشسته بود و امیر سالار نهاوندی مطمئن بود تنها کسی است که فهمیده دریا چرا ناگهان تصمیم گرفته از حباب بیرون بیاید.

از نهاوندی قبلاً چیزی نگفته بودم، نه؟! پسرک را پاک یادم رفته بود. دوست دارید به تعداد آدم های بیچاره ای که می شناسید یکی اضافه شود؟! پس این یکی را گوش کنید.

امیرسالار نهاوندی جوجه مهندس تازه فارق التحصیلی بود که شور و انرژی زیادی برای اصلاح دنیا داشت. از آنهایی که به جای خریدن فال از بچه های دستفروش توی مترو، ازشان می پرسید که چندسالشان است و چرا این وقت روز مدرسه نیستند. مطمئن بود اگر از سیاست سر در می آورد یک رهبر انقلابی می شد و با فساد و فقر مبارزه می کرد و یا اگر دوباره پای جنگی به میان می آمد، اولین نفری بود که بند پوتین هایش را می بست. سر هر کلاسی که به عنوان یک نمونه علمی ناب، بحث به تیم مهندسی پزشکی مرکز تحقیقات و پروژه دریا می رسید، ساعت ها در مورد ایده خودخواهانه و غیر انسانی دکتر فرهاد و پدر و مادر دریا سخنرانی می کرد و معتقد بود که باید به جرم نقض حقوق بشر محاکمه شوند. برای همین، وقتی که به خاطر نمره های درخشان و کله پربادش به سفارش یکی از اساتید دانشگاه به عنوان دستیار به تیم مهندسی پزشکی مرکز تحقیقات معرفی شد، خودش را در موقعیت منحصر به فردی دید. کمک به موجود بیچاره ای که جلوی چشمش، مثل یک حشره در قوطی کبریت گیر افتاده بود، می توانست شهوت رضایت از شرافتمندی و انسانیتش را ارضا کند. مگر چنین فرصت هایی چندبار در زندگی پیش روی آدم قرار میگیرد؟ امیرسالار تصمیمش را گرفت تا دنیای بیرون حباب را قاب به قاب به دریا نشان بدهد و هر چه را که نمی تواند ببیند برایش تعریف کند.

اوایل، وقتی که هنوز با نظارت سرپرست تیم، برای چک کردن لوله های ورودی و خروجی هوای حباب می آمد، فقط با دریا گپ می زد. بعدتر، وقتی یخشان باز شده بود، برایش فیلم و آلبومهای موسیقی می آورد و حتی به جای دریا نقاشی هم می کشید. دریا می گفت مداد زرد را بردارد، مزرعه بکشد، بعد وسطش یک مترسک خوشحال بگذارد  که با کلاغ ها دوست است و امیرسالار نهاوندی همه این کارها را می کرد. حتی بیشتر، درخت هم برایش می کشید و بچه هایی که لای گندم ها می دویدند و بعد نقاشی را به شیشه حباب می چسباند تا دریا بتواند تماشایش کند. هفته ای یک تئاتر می دید و در طول نمایش مدام حواسش به این بود که صحنه ها را با جزئیات به خاطر بسپرد تا بتواند آنها را برای دریا تعریف کند، هر روز برایش کتاب می خواند « دریا خندید در دوردست، دندانهایش کف و لبهایش آسمان»؛ و از خودش راضی بود که توانسته زندگی کسالت بار و یکنواخت او را تغییر بدهد، بی آنکه حواسش باشد آرام آرام اتفاقی در حال رخ دادن است.

دریا، مثل پری که روی آب افتاده باشد، در حجم بی انتهای تصاویر رنگ به رنگ و تخیلات سرکش مهارناپذیر غوطه می خورد. ساعت ها و ساعت ها به تصاویری که از تلویزیون، کتابهاو عکسها می بلعید، فکر می کرد و حباب کم کم برایش تنگ می شد. حالا بیشتر از همیشه توی آینه به خودش نگاه می کرد، سعی می کرد جلوی موهایش را طوری روی پیشانی اش مرتب کند که جوشهایش معلوم نباشد، لباسهایش را با وسواس بیشتری انتخاب می کرد. به مادرش می گفت به جای بلوز و شلوار همیشگی که فقط رنگها و طرح هایش در این سالها تغییر کرده بود، برایش پیراهن های بلند بخرد. اوایل از آرزوهایش راحت حرف می زد. از بچگی عادت کرده بود چیزهایی بگوید که اشک مردم را در بیاورد. راجع به اقیانوس حرف می زد و قدم زدن زیر باران، اما بعدتر که آرزوهایش عوض شدند، اگر خبرنگاری در موردشان سوال می کرد لبخند می زد و خواهش می کرد که سوال بعدی را بپرسد.

صبح روز تولد بیست سالگی اش، امیرسالار نهاوندی یک آلبوم به او هدیه داد که عکس همه چیزهایی را که دریا دوست داشت و نمی توانست هروقت دلش خواست آنها را ببیند، برایش جمع کرده بود. تاج محل، استکان کمر باریک شاه عباسی، سرسره، درخت خرمالو، بچه فیل، آبشار، وردنه، بادبادک، گردنبند یاقوت کبود، آتش، کوالاو هزار و یک چیز بزرگ و کوچک دیگر. دریا، همان وقت که مبهوت عکس ها و اشتیاقی بود که پسرک در ورق زدن آلبوم از پشت شیشه و نشان دادن دنیا به او به خرج می داد، از یک دیوار نامرئی عبور کرد که دیگر راه برگشت نداشت. وقتی همه ی کسانی که دوستش داشتند برای تولد بیست سالگی اش جمع شدند و وقتی که به شعله ای زل زده بود که نمی توانست فوتش کند، فهمید که باید بیرون بیاید، حتی اگر میکروبها درجا به کشتنش بدهند و محض رضای شما،  این درست همانجایی بود که همه چیز خراب شد.

امیرسالار نهاوندی که فشار عصبی همیشه باعث می شد مثل کسی که هیپنوتیزم شده به نقطه ای خیره شود، بعد از شنیدن خبر چند ثانیه ای بدون پلک زدن به «مبارک» صورتی رنگ روی کیک زل زد، بعد به نظرش آمد جمعیت توی اتاق مثل ماهی های توی تنگ، دهانهایشان را باز و بسته می کنند و هیچ صدایی از گلویشان در نمی آید. خودش را از لای دوربینها و پروژکتورها بیرون کشید، از در ساختمان بیرون رفت و روی پله های ورودی نشست. برق چشمهای دریا که آن روز صبح برایش تازگی داشت، حالا دلش را آشوب کرده بود. حس کرد سمت راست صورتش تیر می کشد، انگار مشت خورده باشد. هنوز درست نمی دانست چرا حالش بد است. آنقدر در لذتی که از تصویر خودش می برد غرق شده بود که فکر آخرش را نکرده بود. تا شب روی همان پله نشست. بعد، وقتی زیر نور چراغهای یک ماشین عبوری، چشمش به گربه ای افتاد که توی آشغالها وول می خورد، در یک لحظه، همه چیز برایش روشن شد. به نظرش آمد که تمام این مدت، حواسش بوده که تخیلاتش را به دریا غالب کند وگرنه دنیای بیرون حباب آنقدرها هم آش دهن سوزی نبود. حداقل شک نداشت که هیچ چیزی تویش پیدا نمی شد که ارزش مردن داشته باشد. درک دریا از دنیای بیرون فاصله زیادی با واقعیت داشت. همین که پایش را بیرون می گذاشت، حتی اگر میکروبها راحتش می گذاشتند، هجوم دریافت ها و مفاهیم تازه و غریب کلکش را می کند. اول از همه خود او که آنقدرها هم آدم فداکار و مهربانی نبود. این مدت حسابی با هم رفیق شده بودند و خوش گذرانده بودند. دریا فوران انرژی بود، با آوازهای مورد علاقه او بلند بلند همخوانی می کرد، با هر چیز بی نمکی که او تعریف می کرد قهقهه می زد و در مورد همه چیز سوال می پرسید. با همه این ها برای اینکه به عنوان یک زن با او وقت بگذرانی زیادی غیرواقعی بود. انگار که عاشق عکس برگردان سفیدبرفی شده باشی.

 

از آن روز به بعد، دریا دیگر خواب راحت نداشت. نمی دانست از انبوه آرزوهای ریز و درشتش کدام را باید انتخاب کند چون اگر همه چیز خوب پیش می رفت، احتمالاً فقط به اندازه تجربه کردن یکی دو تا از آنها فرصت داشت. بارها و بارها، هرروز، هر شب، خودش را می دید که از حبابش بیرون آمده و هر کجا که بخواهد می تواند برود. به دوچرخه سواری فکر می کرد، به برف بازی، به رقصیدن با یک دامن گلدار پرچین، به گرفتن دست مهندس نهاوندی و ته هیچ کدامش میکروبها نبودند. همیشه کیف هرکدام که به ته می رسید، باز دریا بود که پای ظریف و زیبایش را با یک جفت کفش پاشنه بلند قرمز، مثل سیندرلا از کدو حلوایی بیرون می گذاشت و به ماجرای بعدی می رفت. دریا خرد خرد تمام وسایلش را بخشید، فیلم ها و کتاب ها و نقاشی ها و هدایایش را تقسیم کرد. به امیرسالار هم یک حباب شیشه ای یادگاری داد که تویش یک آدم برفی خوشحال با شال گردن بنفش و صورتی رو به روی نرده ای چوبی ایستاده بود و حباب را که تکان می دادی روی سرش برف می بارید. دریا گفته بود: قیافه اش شبیه توئه.

امیرسالار پرسیده بود: مگه آدم برفی ها قیافه دارن؟ همه شون یه شکلن دیگه…

و دریا جواب داده بود که تا به حال دو تا آدم برفی ندیده که قیافه هایشان یک جور باشد. آدم برفی ها هم مثل آدم ها با هم فرق دارند.

دریا دیگر کمتر حرف می زد، کمتر غذا می خورد، حوصله آدمها را نداشت، بیشتر روز را توی تشکش می افتاد و به نقطه ای نامرئی توی هوا خیره می شد. تخیل رهایی، امانش را بریده بود.

فقط مهندس نهاوندی می توانست از جا بپراندش ولی او هم خلقش برگشته بود. جدی شده بود. هر روز صبح، بی حرف می آمد، لوله های ورودی و خروجی هوای حباب را چک می کرد، فشار را اندازه می گرفت و جواب احوالپرسی دریا را با کلمه های کوتاه می داد. به نظرش می آمد دریا قبلاً این همه تنها و غمگین نبوده است. خودش را دلداری می داد که تقصیر او نیست. دریا حق انتخاب دارد و تازه دختر خوش شانسی است که می تواند مردنش را خودش انتخاب کند. سعی می کرد به خودش ببالد که رهایی را به او هدیه داده و تشویقش کرده که آزادی را تجربه کند، حتی اگر به قیمت مردنش تمام شود. بعد از فکر کردن دوبتره به این کلمه های دهان پرکن چندشش می شد و دوست داشت توی آینه روی صورت خودش بالا بیاورد. مطمئن بود که دیگر هیچ وقت نمی تواند خوب و بد را تشخیص بدهد و از چیزی که گریبانش را گرفته خلاص شود. حالا او هم با پدر و مادر دریا و دکتر فرهاد، در چیزی شریک شده بود که داشت هر چهار نفرشان را له می کرد: مسئولیت..

دریا برای شب آخر، خودش برنامه ریزی کرد. خواست تنها باشد، کسی اجازه ورود به طبقه او را نداشته باشد و ورود دوربین و ضبط صوت به ساختمان ممنوع شود. چون با همه بدخلقی ها و سردی های این اواخر، از مهندس قول گرفته بود که شب آخر به دیدنش برود. دریا مجبور بود با او حرف بزند چون در تمام این مدت فقط توانسته بود لحظه بیرون آمدنش را مو به مو تصور کند و از پس بعد از آن و انتخاب آرزویش برنیامده بود. انگار که آرزویش خیلی ظریف و غیر ملموس، جوری که خودش هم نفهمیده باشد، تغییر کرده بود. امیرسالار، تنها کسی بود که می توانست در انتخاب تصویر آخر کمکش کند. دریا بدون حضور او دقیقاً نمی دانست از بیرون رفتن چه می خواهد.

مادرش اول بهانه گرفت اما پدرش که دیگر با هیچ چیز مخالفت نمی کرد، رأیش را زد. دریا بعد از غروب تنها ماند. دوربینها و هشداردهنده ها خاموش شدند و همه ساختمان را ترک کردند. پدر و مادر دریا که کنار خیابان، بیرون در ساختمان تا دیروقت توی ماشین بدون یک کلمه حرف سیگار کشیده بودند، نفهمیدند کی خوابشان برد. دریا به ساعت خیره شده بود و به مکانیک ساده عقربه ها و تناسبش با مفهوم پیچیده زمان که امیرسالار بارها در موردش سخنرانی کرده بود فکر می کرد، چون دیگر نمی توانست روی تصاویر ذهنی اش متمرکز شود. گیج شده بود، و ترجیح می داد به لحظه ای که با او تنها در اتاق ایستاده است فکر کند. انگار یک آبنبات چوبی را به جای جویدن، با وسواس تا ذره آخرش لیس بزند. بعدش دیگر مطمئن بود امیرسالار می داند او باید کجا برود، چه چیزی ببیند و اولین مواجهه اش با دنیا چطور اتفاق بیافتد.

اما ساعت نزدیک پنج شده بود، برف ریز و تندی که از سر شب یکریز باریده بود روی لبه پنجره ها و دیوارها نشسته بود و از امیرسالار نهاوندی خبری نبود. دریا  یک لحظه فکر کرد که باید بلند شود و بلند شد، اهرم در را آرام با انگشتش لمس کرد، در باز شد. دریا پایش را در تاریکی و سکوت بیرون گذاشت. اول یک نفس عمیق کشید که به سرفه اش انداخت بعد پالتوی زرشکی و چکمه های چرم بلند و دست کش های منگوله داری را که با وسواس انتخاب کرده بود و خواسته بود گوشه اتاق آماده بگذارند، پوشید. نمی دانست چکار می خواهد بکند فقط مطمئن بود که تا سر و کله کسی پیدا نشده، باید از آنجا برود. به زحمت و با قدمهای آهسته، از روی سوز سردی که توی راهروی تاریک می پیچید، توانست در خروجی را پیدا کند، از پله ها یکی یکی پایین بیاید و زیر برف وسط کوچه ای که با نور زرد چراغهای برق تکه تکه روشن شده بود، به پدر و مادرش که توی ماشین خوابشان برده بود نگاه کند. می شد در ماشین را باز کند و خودش را توی بغلشان بیاندازد، اما از جایش تکان نخورد. یک لنگه دستکشش را درآورده بود، دستش را همانطور توی هوا نگه داشته بود و به دانه های سفید سردی که روی پوستش می نشستند خیره شده بود. دریا فقط می دانست که کوچه را باید تا انتها برود و تهش…تهش دیگر هیچ چیز معلوم نبود.

مادرش همان وقت داشت خوابش را می دید که کوچک شده، نوزاد، و بدون هیچ پوششی، هیچ محافظی و حضور هیچ آدم اضافه ای به بغلش چسبیده و دارد شیر می خورد. دریای نوزاد، توی خواب مادرش دو کیلو و هفتصد گرم هم وزن نداشت و مثل یک خیال شیرین، سبک بود.

برای شما که البته مهم نیست. قصه که تمام شد پتو را می کشید روی سرتان و خواب آرزوهایتان را می بینید. حالا هرطور که می خواهد تمام شده باشد. اما برای من همیشه تعریف کردن آخرش از بقیه قسمتها سخت تر است. برای اینکه شاید اصلاً آخرش معلوم نباشد یا مثلاً آخرش را دوست نداشته باشم. به جایش می شود قصه  را یکجوری تمام کرد که خیلی هم توی ذوق نزند. محض خاطر آن عده ای که بدشان نمی آید همه چیز ختم به خیر شود تا سرشان را راحت روی بالش بگذارند، بی آنکه لازم باشد به چیزی فکر کنند. مثلاً مادر دریا با سرو صدای آدمها از خواب بپرد و او هم مثل دیگران متوجه حباب خالی شود. اول همه به هم بریزند اما یک ساعت بعد که مطمئن شدند از مهندس نهاوندی هم اثری نیست، گیجی و سردرگمی جایش را به واکنش های هیجانی بدهد. پایان عاشقانه ای که دور از تصور مردم بوده، مثل بمب صدا کند و اشک میلیونها نفر را درآورد. مردم از سرتاسر کشور مرتب تماس بگیرند. یک نفر بگوید که در ساحل جنوب، در حالی که پابرهنه روی ماسه ها قدم می زده اند آنها را دیده و دیگری قسم بخورد که توی اتوبوس بوده اند. خیلی ها فکر کنند که آنها را با هم دیده اند که توی یک کافه دنج قهوه می خورده اند، توی زمین بازی یک پارک محلی آدم برفی درست می کرده اند یا سوار تله کابین شده بودند. همه مردم دریا را خوشحال دیده باشند و همین، پدر و مادرش را راضی کند. مادرش دیگر به این فکر نکند که کجا رفته و چه کار می کند. فقط تصورش کند که با انگشتانش، صورت پسرک را لمس می کند و گونه هایش داغ می شود.

تمام شد. حالا اگر دلتان خنک شده که شما توی هیچ قصه ای نیستید و هیچ بلایی سرتان نیامده، چشمهایتان را ببندید و خواب های خوش ببینید. فقط یک ماجرای بی اهمیت حاشیه ای کوچک باقیمانده که تا چشمهایتان گرم شود زود تعریفش می کنم. شاید هم وسطش خوابتان برده باشد.

شب آخر،امیرسالار نهاوندی توی خانه اش روی کاناپه نشست و تا صبح، بی آنکه پلک بزند، به یک نقطه نامرئی توی هوا خیره شد. توی سرش، دریا را می دید که منتظر نشسته، به ساعت گرد صفحه سفید اتاقش زل زده و به مکانیک ساده عقربه ها و تناسبش با مفهوم پیچیده زمان فکر می کند، اما اعضای بدنش سنگین تر از آن بودند که زورش برسد تکانشان دهد. هوا که روشن شد، نور چشمش را زد. بلند شد، گوشی تلفن را جمع کرد، در را قفل کرد، پرده ها را کشید و تا سه روز بعد جلوی تلوزیون خاموش نشست بی آنکه جرأت روشن کردنش را داشته باشد. بی خوابی که از پا انداختش، با ترس تلوزیون را روشن کرد. خبری نبود، کانال را عوض کرد، باز هم حرفی از دریا نبود. تمام کانالها را یکی یکی گشت اما دریا قطره شده بود و توی زمین فرو رفته بود. باورش نمی شد که دیگر توی گزارشهای خبری نباشد. امیرسالار دیگر نمی توانست از خانه بیرون برود، پرده ها را کنار نمی زد، غذا نمی خورد، حمام نمی کرد، نمی خوابید و ساعت ها با ریشهای ژولیده و چشمهای متورمش همانجا روی کاناپه ای که حالا گود افتاده بود می نشست و هزار و صد شبکه تلوزیونی و رادیویی را از بالا به پایین و از پایین به بالا عوض می کرد تا از سرنوشت دختری که قرار بوده بعد از بیست سال از حباب بیرون بیاید خبری بگیرد. ته دلش دوست داشت باور کند که دریا در لحظه آخر منصرف شده است و مثل سابق دارد زندگی اش را می کند. یا نه، حالا که بیرون آمده دکترها تازه فهمیده اند که زندگی توی حباب رویین تنش کرده و هیچ میکروبی روی بدن او اثر ندارد. اما چیزی مثل سوزن، مدام توی بادکنک آرزوهایش فرو می رفت و دوباره برش می گرداند روی کاناپه. فقط گاهی چشمش به حباب شیشه ای روی میز می افتاد که تویش یک آدم برفی خوشحال با شال گردن بنفش و صورتی رو به روی نرده ای چوبی ایستاده بود و حباب را که تکان می دادی روی سرش برف می بارید. به نظرش قیافه آدم برفی عجیب شبیه خودش بود.

 

 

نوشته دریا در حباب اولین بار در مجلـه الکترونیکـی عقربه پدیدار شد.

شب یلدا

۳ شهریور ۱۳۹۵

شب یلدا            مینا دامغانیان

 

آن شب، مادربزرگش مرده بود. زنگ زده بودند که به خانۀ عمه­ ا­ش بروند. خانه باغی بزرگ که در یکی از اتاق­هایش مادربزرگ دراز کشیده بود و قرار نبود دیگر از جا بلند شود. یلدا، لحظه­ ای وارد اتاق شد و چهرۀ رنگ پریدۀ مادربزرگ را دید. اولین باری بود که با مردن یک انسان روبرو می­شد. با خودش فکر کرد : “آدم­ها هم مثل زنبورها می ­میرند.” تابستان سال پیش، اولین رویارویی یلدا با مرگ بود: مرگ زنبورش. وقتی از پدرش پرسیده بود که آیا او هم روزی    می­ میرد، پدر در جواب گفته بود “همه می­میرند.”

او نمی­ خواست بمیرد و از فکر اینکه مادربزرگ مرده بود، بیش از اینکه ناراحت باشد، عصبانی بود. صدای امواج حرارت را در دلش می­ شنید، انگار که کسی زغال داغ در بدنش ریخته باشد.

نمی­ خواست به مردن مادربزرگ فکر کند. در آن لحظه، مجموعه­ ای از «نخواستن»ها بود. گریه­ اش گرفته بود و      نمی­ خواست دیگران اشکش را ببینند؛ نمی­ خواست آنجا باشد؛ نمی­ خواست مادربزرگ دیگر نباشد.

وقتی مادربزرگ را از خانه بیرون بردند به زنبورش فکر کرد که با کمک پدر، خاک کرده بودند. شنیده بود، مادربزرگ را هم خاک می­ کنند.

شب، در خانۀ عمه، همه زود به خواب رفتند ولی او خوابش نمی­ برد. آرام آرام از پله­های سنگی خانه پایین رفت و وارد باغ شد. شب آرامی بود و ستاره­ ها در سیاهی یکدست آسمان می­ درخشیدند. او به انتهای باغ که در سیاهی گم شده بود، نگاه کرد و بدون آنکه به قدم­­هایش فکر کند، به سمت آن رفت.

سیاهی، او را به طرف خود می­­ کشید. بدون کوچک­ترین نشانه ­ای از ترس، راه می­ رفت. دامن لباس خواب سفیدش که برایش بلند بود، به زمین کشیده می­ شد. از حرکت باد در موهایش لذت برد و از اینکه می­ دانست هیچ کس نمی ­داند او حالا اینجاست. بدنش را به تاریکی سپرده بود و تنها صداهایی که می­ شنید، صدای همیشگی جیرجیرک­ها و کشیده شدن دمپایی­ هایش روی زمین بود. این دمپایی­ ها را مادربزرگ برایش خریده بود و با اینکه برای پاهایش کمی کوچک شده بودند، در پوشیدنشان اصرار داشت. همزمان و هم جهت با حرکت یلدا روی زمین، ماه در آسمان حرکت می­ کرد.

به حصار انتهای باغ رسید. حصاری با چوب­های ضخیم که باغ را از زمین پشتی جدا می­ کرد. شنیده بود، مدت­هاست کسی به آن­جا نرفته. از لای حصارها، خود را عبور داد و پایش را به زمین رساند. کمی خسته بود. با خود فکر کرد که ای کاش کلوچۀ زنجبیلی با خودش آورده بود. از همان کلوچه­ های مادربزرگ که با پیچیدن بویشان در خانه، یلدا پله­ ها را دو تا یکی می­ کرد و به آشپزخانه می­ دوید.

بیشتر اوقات از اینکه چند کلوچه را در جیب­هایش پنهان می­ کرد، عذاب وجدان می­ گرفت ولی وقتی به روزهای بعدی فکر می­ کرد که دلش کلوچه می­ خواهد، به خودش حق می­ داد. مزۀ تند زنجبیل، دهان یلدا را پر کرد. او همیشه خاطرات را با جزئیاتِ بو، رنگ و مزه به خاطر می­ آورد. آن­قدر به کلوچۀ زنجبیلی فکر کرد که سیر شد. برایش عجیب بود که می­ توانست با فکر کردن به چیزی، در واقعیت به آن برسد.

به راه رفتن در تاریکی ادامه داد. زمینی که یلدا وارد آن شده بود، زمینی بود کوچک و بدون هیچ گونه پستی و بلندی؛ مثل زمین­هایی که قرار است خاکبرداری شوند.

در گوشۀ زمین، کُندۀ درخت بریده شده­ ای را دید که تنها قسمت ناصاف آن زمین بود. به طرف کُنده رفت و روی آن نشست. به آسمان نگاه کرد و به ستاره ­ها خیره شد. ستاره­ ها او را جادو می­ کردند. او ستاره­ ها را دوست داشت. از پدرش شنیده بود خیلی از ستاره­ هایی که می­ بینیم، سال­هاست مرده ­اند ولی نور آنها همچنان به ما می­ رسد.  با خود فکر کرد: “واقعاً همه می­ میرند: زنبورها، ستاره­ ها و مادربزرگ­ها.”

هوا خنک بود. کمی خودش را جمع کرد و دست­هایش را زیرش گذاشت تا گرم شوند. هر شب، ساعت­ها به آسمان نگاه می­کرد. امشب، آسمان برای او صاف­تر از همیشه بود و درخشش ستارگان، بیشتر از شب­های قبل. به خانۀ عمه نگاه کرد که دور بود و کوچک. برایش جالب بود که با دورشدن از اجسام، آنها کوچک می­ شوند. حس می­ کرد، مادربزرگ هم که حالا به آسمان رفته، زمین چقدر برایش کوچک شده است.

یلدا، احساس کرد در این لحظه، مادربزرگ در آسمان به او نگاه می­ کند. با صدای بلند پرسید: “منم می میرم؟” ناگهان، از تصور مردنش ترسید. به یاد زنبور و خاک ریختن رویش افتاد. با این­که از تاریکی نمی­ترسید، نمی­خواست رویش خاک بریزند. بدنش مور مور شد و گریه­ اش گرفت. می­ دانست که خودش بود که گریه می­ کند اما از آنجایی که نیمه­ بیدار بود، به نظرش می­ آمد در حال شنیدن گریۀ کس دیگری است.

در هالۀ اشک­هایش، ستاره­ ها نورهایی کشدار بودند. اشک­های غلیظش روی زمین می­ چکیدند. آن­قدر گریه کرد که    چشم­هایش روی هم رفت. حس کرد سبک شده. سبک و سبک تر.  یلدا آن قدر سبک شده بود که از زمین بلند شد.

به طرف آسمان کشیده می­ شد. می­ دانست که در حالت عادی، آدم­ها نمی­ توانند پرواز کنند. اما او حالا روی هوا ایستاده بود و به کندۀ درخت که خیلی کوچک شده بود، نگاه می­ کرد. بار دیگر، دهانش پر شد از مزۀ کیک زنجبیلی. تندی زنجبیل، گونه­ هایش را قرمز کرده بود. به ستاره­ ای چشمک زن نزدیک می­ شد. ستاره­ ای به رنگ آبی روشن. پا روی ستاره گذاشت. در آنجا با نوزادی روبه­ رو شد که در اتاقی شیشه­ ای خوابیده بود. پیشانی­ اش را به شیشۀ اتاق چسباند و به نوزاد خیره شد. صدایی شنید: “این یک سالگی توئه یلدا.”صدای مادربزرگش بود.

یلدا سرش را به دنبال پیدا کردن صاحب صدا، چرخاند ولی کسی را ندید. صدا بار دیگر در اتاق شیشه­ ای پیچید: “می خوای دو سالگی و سه سالگیت رو هم ببینی؟” یلدا نمی­ دانست چه جوابی بدهد. بلافاصله در ستاره­ ای دیگر فرود آمد. در دشتی سبز، خودش را دید که اولین گام­هایش را بر می­ دارد. لبخند زد.

لکه­ های نور صبحگاهی، جلوی پایش را روشن کرده بودند. او دو ساله بود. با همین موهای خرمایی لخت. سعی می­ کرد تعادلش را در راه رفتن، حفظ کند. او کنار یلدای دو ساله رفت و راه رفتن دو سالگی­ اش را تقلید کرد.

صدا بار دیگر آمد:” فهمیدی چجوریه؟ ما همیشه هستیم؛ یعنی هر سال که از زندگی مون می گذره اینجا توی یک ستاره، اون سال، حفظ میشه. بذار ببینم. تو تا الآن… ۹ تا ستاره داری.”

یلدا نمی­ دانست باید چه واکنشی به آنچه شنیده، نشان دهد. احساس می­ کرد مانند پینوکیو در شکم نهنگ فرو رفته. صدای مادربزرگ بار دیگر آمد: “شنیدی که می­گن ستاره­ ها مراحل مختلف جوونی و پیری دارن؟ دقیقاً مثل ما. ما همیشه بودیم تا همیشه هم هستیم.”

یلدا، حالا دست خودِ پنج ساله­ اش را گرفته بود. قدش ۱۰ سانتی متر از او بلندتر بود و مجبور بود آرام­تر از حالت عادی­ اش راه برود. برف می­ بارید. حس کرد در حبابی شیشه­ ای قرار گرفته. از همان حباب­هایی که درونشان آدم­برفی کوچکی قرار دارد و وقتی تکانش می­ دهی، برف می­ بارد.

صدای مادربزرگ، کم کم از او دور می­ شد: “الآن داری فکر می­ کنی پس وقتی یکی می­ میره چی میشه؟ هیچ فرقی  نمی­ کنه. تا جایی که من می­ دونم، تو همون سنی که مرده، تو ستاره­ ش می مونه. دیگه رو زمین نیستیم ولی اینجا        می­ مونیم.”

یلدا احساس خلأ پرشتابی داشت. به ستاره­ ای دیگر رفت. ستاره، هاله­ ای زرد داشت و گرد و غبار، همه جای آن را گرفته بود.

خودِ ۸ ساله­ اش را دید، در حال نگاه کردن به شیشه­ ی مربایی که زنبورش در آن تقلا می­ کرد. او زنبور را برای خودش می­ خواست و در عین حال می­ دانست که زنبور دوست دارد در هوای آزاد پرواز کند. با خودش فکر کرده بود فردا، زنبور را آزاد می­ کند. حالا اینجا، زنبور همیشه زنده و آزاد بود.

 

از آن ستاره­ ای که بر رویش ایستاده بود، می­ توانست ستاره­ های دیگر را ببیند که به نظر می­ آمد به او خیلی نزدیکند. صداهای مبهمی از دور می­ شنید. با خود فکر کرد: “چه کسانی در آن ستاره­ ها هستند؟ هر ستاره چند سال دارد؟”

هوای آسمان شب را در شش­هایش فرو می­ داد و احساس می­ کرد درونش چقدر سرحال و خنک شده است. ماهِ تابان و شفاف به او نزدیک بود.

 

آن شب به نظرش، طولانی ­ترین شب سال بود. حس می ­کرد دارد کم­کم سنگین می­ شود. حدس زد وقت آن رسیده که به خانه برگردد. چشم­هایش را باز کرد. اشک­هایش خشک شده بود. صدای مادربزرگ در گوشش پیچید: “ما همیشه هستیم.” به آسمان نگاهی انداخت. دیگر نمی­ ترسید. از روی کندۀ درخت بلند شد. فکر کرد، بهتر است به خانه برگردد و بخوابد. یلدا به طرف خانه به راه افتاد و ماه، به دنبالش.

نوشته شب یلدا اولین بار در مجلـه الکترونیکـی عقربه پدیدار شد.

ترازو

۳ شهریور ۱۳۹۵

ترازو       نوید سلیمی

 

 

رو به روی قاب عکس نقره‌ای ایستاده بود و به مادرش نگاه می‌کرد که دست روی شانه‌ی پنج سالگی‌اش گذاشته بود و پدرش که طرف دیگر ایستاده بود و خودش که خجالت کشیده نگاه می‌کرد و یادش آمد، بعد از انداختن عکس از جایش تکان نخورد و برایش دست زدند و هورا کشیدند و باز هم خجالت کشید و مادر گونه‌ی سرخ شده‌اش را بوسید و زیر گوشش گفت:

« تولدت مبارک »

با صدای سرفه‌های پدراز جا پرید. وقت ناهار بود و خودش را می‌دید خسته و بی‌خواب با سینی فلزی از پله‌ها بالا می‌رفت. رفت جلو و فریاد زد:« مراقب باش؛ چوب پله‌ی سوّم شکسته. پله‌ی پنجم هم. پله‌ی نهم لق است و پله آخر » و دلش می‌خواست نعره بزند که این خانه ی دنگال، کهنه است و پوسیده. دیوارهایش را غم برداشته و سقف اتاق‌ها ریخته و تو مستراح  سوسک های دستپاچه از سوسو ی نور رژه می‌روند. امّا زیر لب نالید که:« می‌دانی پدر هیچ وقت راضی نشد خانه را بفروشد.»

ارث بود و پسر عزیز پدر. یادگار کودکی و بلوغ و نوجوانی. پدر زودتر از اینها؛ همان شب،  چهار سال پیش که مست پشت فرمان نشست و جاده را بیراهه پیچید و زمین گیر شد، باید خانه را می‌فروخت. چرا؟ چون وقتی با پرستار و دکتر و آمبولانس به خانه آمد و با اصرار رفت اتاق بالای پله‌ها، مثل روز روشن بود که اگر سقف خانه پائین بیاید، آن مرد خانه بفروش نیست. چرا؟ چون هنوز هم به گذشته اش وصل بود و خاطرات‌ ریسمان نجاتش بود. نفس‌اش بند بود به نفس خانه‌ایی که ملات‌اش هنوز روی زانو بود.

و همان نعره تو سرش چرخید که: «مگر یک دلال چند بار باید در یک خانه را بزند و جواب نه بشنود؟ مگر یک خانه چقدر باید عمر کند؟ »

چشمش به خودش افتاد که از پله‌ی پنجم می‌گذشت. توان بالا رفتن را نداشت. ایستاد. فکرش هم سخت بود. می‌دانست اگر وارد اتاق شود مثل همیشه با اخم و تخم پدر روبه‌رو می‌شود.پدر رویش را برمی‌گرداند و موقع بیرون آمدن از اتاق دستور جدید می‌دهد.از پله‌ها پائین و از پله‌ها بالا و از پله‌ها پائین، بالا، و صدایی در گوشش گفت: «شاید تیروئیدت پرکار است. »

سرفه‌های پدر آرام نشده بود. وقت ناهار بود. بعد سیگار، بعد مالیدن پماد. بعد عوض کردن ملحفه و لباس و آخر سر هم ترازو. به نظرش وزن کردن پدر با آن ترازوی قدیمی  کار بیهوده‌‌ایی بود. امّا خواسته‌ی پدر بود و چیزی که می‌خواست چون و چرا نداشت. سعی کرد لحظاتی مثل پدر صریح و قاطع باشد.

روزی را به یادآورد که مادرش بدون خداحافظی رفت و دیگر نیامد. شب‌هایی که پدرش با زنی تو اتاق بالای پله‌ها همخواب می‌شد. روزهایی که پدرش را روی ترازو نگه می‌داشت و وزن می‌کرد. روزی که دکتر به او گفت: «تیروئیدت پر کار است.» روزی که پلک راستش نبض زد و پای یخچال نشست و خورد و پلک نبض نزد و او هنوز می‌خورد و روزی که همین حالا بود. خودش را دید که از اتاق بیرون آمد و به او که پائین ایستاده بود نگاه کرد. دختری با صورت پف کرده که به سختی راه می‌رود و سفیده‌ی عرق روی لباسش جا انداخته و هر روز، بیشتر به هن و هن می‌افتد. یک پله و دو پله را پائین نیامده بود که جلو پرید و فریاد زد:«پائین‌ نیا. همان جا بایست ».پائین‌ بیائی صدایش بلند می‌شود. بهانه‌گیری می‌کند. مگر می‌شود تعلل کرد. مگر می‌شود گفت صبر کن. صبر در آن مرد مرده. پائین نیا.

تا پله‌ی سوّم بیست سال گذشت.

«آب خنک برده بودی؟ غذایش را که خیلی داغ نکردی؟ »

روی پله‌ی پنجم ده سال گذشت.

«سیگارش را روشن کن. منتظر باش آن را بکشد. زیر سیگاری را با خودت بیاور و در را آرام ببند. »

روی پله‌ی نهم دوازده سال دیگر هم گذشت.

«وقتی می‌خواهی وزنش کنی، کنار تختخوابش بایست به تو تکیه دهد. بلندبلند نفس نکش. وقتی می‌خواهد عدد روی ترازو را بخواند حرفی نزن. نه از چاقی چیزی بگو و نه از لاغری. روی تختخواب که دراز کشید ملحفه را رویش بکش و دم پایی‌هایش را جفت کن. »

پله‌ی آخر سه سال طول کشید.

حالا زنی شصت و پنج ساله مقابل دختری بیست ساله ایستاده است.

زن: «بیست ساله که بودم با سینی غذایی که تو دستم می‌لرزید به اتاق پدر رفتم.»

دختر:« آرزو داشتم یه روز پله‌های چوبی را آتش بزنم.»

زن: «پدر روی تختخواب نشسته بود.»

دختر:« صدای قیژ لولاها و قرچ قرچ چوب‌ها جای همه‌ی صداها تو گوشم بود.»

زن: «خودم شیشه‌ی دواگلی را دادم دستش. چشم‌هایش را بست و سر کشید. »

دختر: «دیوارهای طبله کرده عین زن‌های حامله که بچه‌شان به دنیا نمی‌آید شبها تو خوابم بودند.»

زن: «سرفه کرد و انگار خون بالا آورده باشد افتاد زمین.»

دختر:« همه گفتند خودکشی کرده. »

زن:« کاش ترازو را با خودم آورده بودم. »

زن خودش را عین یک تخته سنگ روی کاناپه می‌اندازد:«ترازو را فراموش کردم خسته‌ام.خیلی خسته‌ام »دختر کنارش می‌نشیند. هر دو به قاب عکس نقره‌ایی نگاه می‌کنند و خیره به پنج سالگی‌شان به یاد می‌آورند مادر زیر گوش گفت: «تولدت مبارک. »

 

 

نوشته ترازو اولین بار در مجلـه الکترونیکـی عقربه پدیدار شد.

آن دیگری

۳ شهریور ۱۳۹۵

آن دیگری    ریحانه ظهیری

 

به بساط فروشندگانى‌که آمده‌اند تا گذشته را به آیندگان بفروشند سرک مى‌کشد. از بین جمعیت راه باز مى‌کند تا به‌ سمت بساط پیرمردى سیه‌چرده که ته‌ریش سفیدى دارد برود. مقابل بساط پیرمرد زانو مى‌زند، گرماى هوا و ازدحام جمعیت کلافه‌اش کرده است. گره روسرى‌اش را شل مى‌کند. دستش پیش مى‌رود تا از بین صفحات موسیقى صفحه قمرالملوک‌وزیرى را بیرون بکشد: «این صفحه‌ها چنده؟» پیرمرد مى‌گوید: «شما هر چقدر کرمته بده.» زن جوان مى‌گوید: «بیست تومن کافیه؟» پیرمرد لبخند مهربانى مى‌زند و دندان‌هاى کج و معوج و سیاهش را نمایان مى‌کند: «سلامت باشى دخترم.» زن جوان پول صفحه را به پیرمرد مى‌دهد و به‌سمت خانه راه مى‌افتد تا بعد از نوشیدن چاى دارچینى جلو پنجره اتاقش، صفحه را در گرامافون بگذارد و پشت میز براى نوشتن جاى گیرد.

اتاق کار او در دنج‌ترین جای خانه قرار دارد. اتاقى است دکور شده با میز و صندلی چوب بلوط، که آن ها با فاصله‌ای یک متری از پنجره قاب چوبی اتاق قرارگرفته اند. غیر از سررسیدی که قرارهای روزانه‌اش را در آن یادداشت می‌کند، ماشین تایپ قدیمی‌اش در جلوی میز قرار دارد؛ میز دو نفره‌ای با صندلی‌های لهستانی که تقریباً در سمت چپ اتاق قرار دارد و در تمام لحظات پذیرای او و مهمانش است. گرامافون لوله ‌شیپوری که ارثیه‌اى اجدادی‌است، روی میزگرد چوبی پایه‌ بلندی در کنج اتاق گذاشته شده است و کتابخانه‌ای که اکثر ساکنانش از جمعه‌بازار یا دست‌فروش‌های انقلاب خریداری شده اند. تنها چیزی‌که در این اتاق هفته‌ای دوبار تمیز می‌شود، آویزهاى طرح گبه‌ای است که به در اتاق آویخته شده است. این اتاق سه‌روز در هفته غیر از او، دو شخص دیگر را به خود می‌بیند. یکی استاد سه‌تار است و دیگری جوان نمایشنامه‌نویسى که زن جوان سوم ‌شخص زندگی‌اش می‌شود. درحالی‌که جوان نمایشنامه‌نویس دوم‌شخص زندگی زن جوان است. البته او نمی‌داند که دوم‌شخص زندگی زن جوان است چون شاید اگر بفهمد مى‌شود دوم‌شخص غایب و زن جوان دیگر نمى‌تواند او را در آن سه‌روز باقی‌مانده در هفته در این اتاق، پشت آن میز و صندلی لهستانی ببیند و به بهانه‌ی نمایشنامه‌هایش کمی با هم گپ بزنند و چای دارچینی بنوشند. نزدیک چندماهى مى‌شود که در یکى از همان تولدهاى قلابى تنها براى اینکه همه دور هم جمع شوند، با جوان نمایشنامه‌نویس آشنا شده بود. آن‌روز هم به اصرار دخترخاله‌اش به مهمانى مى‌رود و به گمانم پشت این اصرار یکى از همان نگرانى‌هاى خاله‌جان است که شروعش به طور دقیق، برمى‌گردد به زمان فوت پدر و مادر که به فاصله یک‌هفته اتفاق افتاد.

صدای زنگ موبایل او را از افکارش بیرون مى‌کشد. موبایل را از جلوی پنجره قاب‌چوبی برمی‌دارد و به شماره‌ی روی صفحه نمایشگر نگاه می‌کند. می‌تواند گوشی را جواب ندهد و نمى‌دهد. روزی عاشق صداى فرد تماس‌گیرنده با آن خش مخصوص به‌خودش بود. دوران دانشجویی بود و فکرها و عقاید آرمانی و روشنفکربازی. به‌سمت میز لهستانى مى‌رود و انگشتان کشیده‌اش را روی جلد یکى از کتاب‌هاى «اوریانا فالاچى» که از مدت‌ها پیش تصمیم به خواندنش گرفته مى‌کشد، لبخند تلخى مى‌زند و ذهنش به گذشته مى‌رود، به زمانی‌که تنها یک دختربچه نوزده‌ساله بود. همین حالا هم مى‌توانست به‌راحتى نگاه مشتاقش را در یکى از همان جمع‌هاى دانشجویى به پسر مقابلش که موهای فر بلند همراه با سبیل نیمه‌ پرپشتی داشت به‌یاد آورد. فضا دودگرفته بود و انگار مثل همیشه چندنفرى سیگاری دود می‌کردند. دختر جوان نگاهش را از پسر جوان با سبیل‌هاى پرپشت گرفت وآن‌را از پنجره به بیرون دوخت. مدت‌ها مى‌شود که دیگر علاقه‌اى به صاحب صداى خش‌دار ندارد، چون فهمیده است آن ‌هم یکی‌ست مثل بقیه، یکی مثل خودش نه کم‌تر ونه بیش‌تر. جسته‌گریخته درباره‌ی ناتمام رهاکردن تحصیلاتش از دیگران شنیده بود. خود جوانک هم مدت‌هاست که فهمیده دیگر زن جوان مانند قبل علاقه‌اى به او ندارد و حتى از هرگونه ارتباطى با او گریزان است اما هنوز دست‌بردار نیست. صفحه قمرالملوک‌وزیری را داخل گرامافون می‌گذارد و سوزن دستگاه را رویش قرار می‌دهد. صفحه شروع می‌کند به چرخیدن و چرخیدن. آواز قمر، سکوت اتاق را درهم می‌شکند. پشت میز کارش می‌نشیند و دست به قلم می‌برد تا کاغذهای سفید مقابلش را سیاه کند. کاغذها سیاه و سیاه و سیاه‌تر می‌شوند، جملات خط‌زده می‌شوند، شخصیت‌ها جان می‌گیرند. صدای پاندول ساعت خبر از نیمه‌شب می‌دهد. انگار مدت‌هاست که دیگر قمرالملوک‌وزیری نمی‌خواند. دست از نوشتن می‌کشد، جرعه‌ای از چای دارچینی یخ‌کرده‌اش را می‌نوشد و به‌سمت پنجره قاب‌چوبی اتاق می‌رود، به تاریکی بیرون زل می‌زند. سیگار مدوکسش را به آتش می‌کشد و پنجره قاب‌چوبی را باز می‌کند. سوزن را دوباره روی صفحه می‌گذارد. صداى قطره‌هاى باران را بر روى سقف شیروانى مى‌شنود. یک‌دفعه دلتنگ می‌شود، دلتنگ نبود کسی‌که این‌روزها شده دوم‌شخص زندگی‌اش، دلتنگ جوان نمایشنامه‌نویس.

امروز صبح قبل از رفتن به جمعه‌بازار مثل آن سه‌روز باقی‌مانده در هفته، آمد به دیدنش؛ البته فقط نه به دیدن او، آمد تا نمایشنامه‌اش را برای بازخوانی بدهد. زن جوان با سارافون چهارخانه‌ای رنگی بر تن  و روسری قلاب بافی‌شده‌ای که پشت گردنش گره زده و باعث شده بود تا موهای مشکی‌اش از زیر آن به‌دور صورت و گردنش ریخته شود، بدون هیچ آرایشی ساده‌تر از همیشه اما قدری سرحال و هیجان‌زده به‌نظر می‌رسید. در فر را باز کرد، سینی را بیرون کشید و کیک را بررسى کرد و آن‌را که به‌نظر آماده مى‌آمد روى میز گذاشت، به قطعات کوچک برید، داخل ظرف قرمزرنگی گذاشت و توی فنجان‌های رنگی چای ریخت و با سینی چای و کیک از آشپزخانه به راهرو و سپس با کنار زدن آویزها وارد اتاق کار شد. جوان نمایشنامه‌نویس داخل اتاق کار، پشت میز نشسته بود  و با دیدن او لبخندی زد. زن جوان گفت: «بفرمایید این هم کیک صبحانه.» جوان نمایشنامه‌نویس فنجان چای را برداشت و زیر بینی‌اش گرفت. عطر چای را به ریه‌هایش فرستاد: «چای محبوب من.» زن جوان گفت: «چای دارچینی.» جوان نمایشنامه نویس بعد از نوشیدن چای از پشت میز و صندلی لهستانی بلند شد، کت را به تن کرد و شالگردنش را پوشید. «دیگه دیر شده باید برم.» زن جوان با لبخند غمگینى برای بدرقه‌اش از پشت میز بلند شد. لحظه‌ای نگاه‌ها درهم گره خورد. «امروز چه خوشگل شدی!» زن جوان گفت: «تا دم در بدرقه‌تون مى‌کنم.» جوان نمایشنامه‌نویس تک‌سرفه‌اى کرد: «البته، البته.» آن‌دو لبخندزنان و شانه‌به‌شانه هم به حیاط پا گذاشتند و نزدیک در خروجی منزل روبه‌روی همدیگر ایستادند. جوان نمایشنامه نویس گفت: «خب من دیگه برم.» زن جوان دوباره لبخند غمگینی زد، جوان نمایشنامه نویس مکثی کرد و پایین رشته‌های روسری قرمز زن جوان را بین انگشت‌هایش گرفت. او در نهان آرزو کرد که کاش زن جوان می‌دانست که او دلش می خواست که زن جوان دوستش می داشت. جوان نمایشنامه نویس گفت: «چه خوشگل شده بودی امروز.» زن جوان در عین حال که متعجب شد، لبخند شرمگینی زد. «اینو قبلاً هم یه‌بار گفته بودید.» جوان نمایشنامه نویس گفت: «ولى جوابى نگرفتم، گرچه سادگی همیشه قشنگه.» مکثى کرد دستش را بین موهای نیمه‌بلندش برد و ادامه داد: «خب دیگه من برم.» زن جوان در خانه را باز کرد و کنارى ایستاد. جوان نمایشنامه‌نویس گفت: «راستی قدیما می‌گفتن این هوا یه هوای دونفره ‌است، سعی کن امروز رو تنها توی خونه نمونی.» زن جوان لبخند تلخی زد. جوان نمایشنامه‌نویس رفت و زن جوان در را پشت سرش بست و به در تکیه داد. از سر دلتنگى نفس عمیقى کشید و به‌طرف اتاقش راه افتاد تا اتاق را جمع‌وجور کند. زن جوان در حال گذاشتن بشقاب و فنجان‌های چاى دارچینى داخل سینی بود که زنگ دوبار پیاپی زده شد. زن جوان از اتاق خارج شد و به راهرو و سپس به هال پا گذاشت و بعد از ورودش به حیاط، در خانه را باز کرد. جوان نمایشنامه‌نویس تکیه زده به در، نمایش‌نامه را سمت زن جوان گرفت: «فراموش کردم.» زن جوان هراسان نمایش‌نامه را گرفت. جوان نمایشنامه نویس متعجب پرسید: «از زنگ در ترسیدی؟! ببخش من عادت دارم زنگ رو دوبار می‌زنم.» زن جوان گفت: «اشکالی نداره آخه یکی بود مثل شما که اونم همین‌طوری زنگ می‌‌زد.یک دفعه به خودش آمد: «حتماً می‌خونم و تا آخر هفته نظرم ‌رو می‌گم، شایدم زودتر.» جوان نمایشنامه‌نویس گفت: «خلاصه من برای نوشتن مقدمه روی شما حساب کردم.» زن جوان لبخندزنان به جوان نگریست و گفت: «چشم.» انگار چیزی به‌خاطرش آمد: «راستی، چهارشنبه هم میاین؟» او جواب داد: «میام.»

زن جوان آهى مى‌کشد. به پشت میز چوبی بلوط می‌رود و شروع به تایپ با ماشین تایپ قدیمی می‌کند. صدای تق و تق دکمه‌ها با آواز قمرالملوک‌وزیری در هم می‌آمیزد. همه‌جا تاریک است. صدای آواز قمر دیگر قطع شده است. از اتاق کار نور چراغ به راهرو می‌تابد. تنها صدای دکمه‌های ماشین تایپ شنیده مى‌شود. صدای ماشین قطع می‌شود. زن جوان از پشت میز بلند می‌شود و فنجان به دست به جلوى پنجره می‌رود. پنجره اتاق را باز می‌کند. سوزن را دوباره روی صفحه می‌گذارد. چهره‌اش درهم می‌رود و بغض می‌کند. فنجان چای را لبه پنجره می‌گذارد. پنجره را می‌بندد. به‌سمت در اتاق می‌رود. دستش برای خاموش کردن چراغ می‌رود. زن جوان زمزمه‌کنان و با بغض مى‌گوید: «کاش بودی.» زنگ خانه دوبار پیاپی به‌صدا در می‌آید.

 

 

 

 

نوشته آن دیگری اولین بار در مجلـه الکترونیکـی عقربه پدیدار شد.

دو کوتاه سروده از کوچر ابوبکر

۳ شهریور ۱۳۹۵

دو کوتاه سروده از کوچر ابوبکر                ترجمه : بابک صحرانورد

 

١

در فکر و خیالم

مرا برای سفر به ستاره ای دیگر صدا می زنی

در کنار پنجره ای مرا با خود می بری

و در سایه سار درخت نارنج، کمربندم را باز می کنی.

 

٢

من

در کنار خیابان­ها گیتار می زنم

پسرکم شاید در باغی

یا در لانه­ی خرگوشی به جستجوی من آمده باشد.

به پنجره

به گنجشک

و خدا

سنگ می اندازی.

دخترکم در تنهایی اش

گربه ها را بهانه می گیرد.

و من در نامه ای برایت می نویسم:

(دوست دارم عطر خوش درخت را در تو بسرایم.)

 ————————————————————————————————————————————————————-

 

کۆچەر ئەبووبەکر

١

لەخەیاڵمدا
ئێوارەیەک بانگێشتم دەکەیت بۆ ئەستێرەیەکى دی
بەتەنیشت پەنجەرەیەکدا ڕامدەکێشى و
لەسێبەرى دار نارنجێکدا قەیتانەکەم دەکەیتەوە.

٢

من
لەقەراغى شەقامەکان گیتار دەژەنم
کورەکەم ڕەنگە لە باخێکدا
یان لەماڵى کەروێشکێکدا بۆ من بگەرێ
تۆ بەرد دەگریتە پەنجەرو
چۆلەکەو
خودا
کچەکەم لەتەنیایدا
وڕک لە پشیلەکان دەگرێت
لەنامەیەکدا بۆت دەنوسم

(حەز دەکەم بۆنى درەخت لەتۆدا بهۆنمەوە)

نوشته دو کوتاه سروده از کوچر ابوبکر اولین بار در مجلـه الکترونیکـی عقربه پدیدار شد.

چشمه ی خون

۳ شهریور ۱۳۹۵

چشمه ی خون    شارل بودلر (۱۸۶۷-۱۸۲۱)         ترجمه : مسعود قارداش پور

 

گاهی خیال می‌کنم خون مثل سیل از من می‌رود،

مثل چشمه‌ای که به آهنگ گریه دل می‌زند.

می‌شنوم که با زمزمه‌های بلند می‌ریزد،

ولی هر چه می گردم زخمی پیدا نمی‌کنم.

 

در شهر، انگار در فضایی بسته، خون من می‌چرخد،

و چاله‌ها را به جزیره‌های خون تبدیل می کند،

هر جنبنده‌ای را سیرخون می‌کند،

و همه‌جا به طبیعت رنگ خون می‌زند.

 

همیشه به شراب‌های فریبکار پناه برده‌ام

تا اگر شده حتی یک روز

وحشتی را که در من افتاده بخوابانند،

ولی شراب چشم را روشن می‌کند و گوش را تیز !

 

در عشق پیِ خواب فراموشی گشته‌ام

اما عشق هم برای من بستر سوزنی بیش نیست

که روی آن باید این زنان وحشی را سیراب کرد !

 

———————————————————————————————————————————————————————————————————-

 La Fontaine de Sang

 

Il me semble parfois que mon sang coule à flots,

Ainsi qu’une fontaine aux rythmiques sanglots.

Je l’entends bien qui coule avec un long murmure,

Mais je me tâte en vain pour trouver la blessure.

À travers la cité, comme dans un champ clos,

Il s’en va, transformant les pavés en îlots,

Désaltérant la soif de chaque créature,

Et partout colorant en rouge la nature.

J’ai demandé souvent à des vins captieux

D’endormir pour un jour la terreur qui me mine;

Le vin rend l’oeil plus clair et l’oreille plus fine!

J’ai cherché dans l’amour un sommeil oublieux;

Mais l’amour n’est pour moi qu’un matelas d’aiguilles

Fait pour donner à boire à ces cruelles filles!

 

نوشته چشمه ی خون اولین بار در مجلـه الکترونیکـی عقربه پدیدار شد.