پراو

ناتوانی این دستهای سیمانی

۱۳ تیر ۱۳۹۵

ناتوانی این دستهای سیمانی         فراز بهزادی

 

حرف زدن او با دختران خردسالش کدام یک از ابعاد امنیت ملی ما را به مخاطره می افکند؟ چرا باید برای رسیدن به این خواسته ی (بزرگ و ویژه!)، طعام را حرام کند بر خود؟

و تن رنجور دیگری… در نقطه ای دیگر….

در این میان، دغدغه های دوستان هم در نوع خود جالب است :

پرداختن بیش از این به موضوع فیشهای حقوقی باعث سوء استفاده ی رقیب می شود و…

یک سال سرنوشت ساز به خرداد۹۶ مانده است….

 

در این میان ما چه می کنیم ؟!

در سرمقاله ی صفرم عقربه از دیوانگی نوشتم و توضیح دادم که در این وانفسایی که بر هنرمندان و روشنفکران این دیار می گذرد، تصمیم به کار فرهنگی (آنهم از نوع انتشار الکترونیکی یک نشریه) دیوانگی ست….

“دیوانگی مستمر” اما ترکیبی متناقض است؛ چرا که در استمرار معمولا حدی از محاسبه جاری ست که دیوانگی را از معنای بسیطش تهی می کند و لباسی دیگر می پوشاند :

به هر روی از “عقربه به وقت دیوانگی” شماره ی صفرم بیش از چهار سال گذشته و این دیوانگی مستمر شده است….

رازش شاید در این است که دیوانگی ما که می نویسیم به دیوانگی شما که می خوانید گره خورده است و چه بارها که عقل حکم به خاموش کردن چراغی که اینجا روشن است داده و آمار بازدید از مطالب در اخرین لحظه دستش را پس زده است، همین!

فعلا هستیم!

و مادری در انتظار شنیدن صدای کودکانش بال بال می زند

 

 

 

 

 

نوشته ناتوانی این دستهای سیمانی اولین بار در مجلـه الکترونیکـی عقربه پدیدار شد.

سندروم شنبه شش و پانزده

۱۳ تیر ۱۳۹۵

سندروم شنبه شش و پانزده      محمد نجاتی

 

مثل همیشه ساعت را روی شش و پانزده تنظیم کرده ای.تازه چشمانت به دیدن خوابهای مبهم و سرشار از حس گناهی شیرین عادت کرده که صدای زنگ ساعت تمام رشته هایت را پنبه می کند. به سختی نگاهی به دورواطرافت می اندازی .به امید اینکه برای یک بار هم شده نشانی از او نباشد.

آرام و بی صدا ، درست مثل کودکی معصوم کنارت دراز کشیده است. به حضورش عادت کرده ای . این اواخر سندروم شنبه صدایش می کنی. سعی می کنی بدون کوچکترین سروصدا از جایت بلند شوی. مثل همیشه حواسش جمع است.چشمانش را باز می کند و دستهایت را می گیرد. با نگاهی ملتمسانه مانع از هرگونه عکس العملی می شود. پیشانی اش را می بوسی و دوباره دراز می کشی به امید اینکه دوباره خوابش بگیرد. ساعت را برای پانزده دقیقه ی دیگر تنظیم می کنی. همیشه از این تمدید کردن ساعت لذت می بری . گویی خواب محدود آن مقطع زمانی بیشتر به دلت می نشیند.

خوب می دانی  که دیگر امکان رد شدن از محدوده ی طرح و ترافیک را از دست داده ای . اما مگر کاری هم از دستت ساخته بود. هر شنبه همین داستان تکرا ر می شود و تو تنها یک تماشاگر هستی . به مرور زمان به همدیگر عادت کرده اید. چند سالی می شود که هر هفته راس یک ساعت مشخص طبق یک قرار نانوشته با همدیگر هستید. قرار ملاقاتی در رختخواب .همیشه همینطور بوده ، درست موقعی می آید که تو انتظارش را نداری . تمام شب را به انتظار می نشینی و او نمی آید. اوایل قدرت ایستادگی در برابرش را داشتی ، اما به مرور به حریفی از پیش باخته بدل شدی.

حالا دیگر مجبوری برای فرار از محدوده ی طرح وترافیک به کوچه ی یکطرفه ی خیابان بالای محل پناه ببری . میزان شانست برای رد شدن با توجه به خلوتی کوچه و روبرو نشدن با ماشین راهنمایی و رانندگی در این ساعت پنجاه پنجاه است. همیشه این درصدها را با خودت داشته ای . اصلا تمام عمرت ، تمام تصمیماتت بر اساس این درصدها شکل گرفته اند. صدای زنگ ساعت تمام درصدهایت را صفر می کند. خودت هم بدت نمی آید که دوبا ره چشمانش را باز کند و جلوی رفتنت را بگیرد. به او وابسته شده ای . به مرور زمان این حس را نسبت به او پیدا کرده ای . حسی مبهم میان دوست داشتن و تنفر.

قبل از اینکه بخواهی از جایت تکان بخوری ، روبرویت نشسته و به چشمانت زل زده است. این مواقع تنها زمانی است که تو هیچ اختیاری از خودت نداری. تسلیم و خاموش .دوباره اختیار خودت وتمام اعضای بدنت را از دست می دهی . تسلیم حسی فلج کننده می شوی . چشمانت دوباره در سرزمین خواب به اسارت گرفته می شوند و تو در خلصه ای دوست داشتنی غرق می شوی.

در این حس ناب سعی می کنی به آینده ات فکرکنی . همیشه در این مواقع به آینده ات فکر می کنی . شاید این لحظات مهمترین ساعات عمرت را تشکیل داده باشند . فلسفی ترین ساعات زندگی .شاید برای همین هم نسبت به ساعت شش و پانزده احساسی مبهم داری.

شاید اگر در طول این چند سال در این ساعت درست تصمیم گرفته بودی ، دیگر همچین حسی نداشتی. احساس پوچی . دوباره ناخواسته ساعت را تمدید کرده ای . تمدید لحظه به لحظه ی حیاتی ترین لحظات عمرت.

ساعت از هفت گذشته و تو هنوز در کنارش مانده ای . تمام وجودت از عطر تنش لبریز است. بوی بدنش را با ولعی خاص هضم می کنی.عطری اکنده از طعم خلصه و گناه.

صدای زنگ ممتد ساعت رهایت نمی کند. سعی می کنی در اعماق ذهن آماس کرده ات میزان درصد موفقیت رفتن را بسنجی. حالا مطمئنی که برای رسیدن به محل کارت هم با مشکل مواجه خواهی شد. تاخیر همیشگی شنبه ها. دوباره مجبوری در تمام طول مسیر قوه ی تخیلت را به کار بی اندازی تا بتوانی بهانه ی موجه برای تاخیرت بتراشی. هرچند مطمئنی که همه می دانند که تو دروغ گویی بیش نیستی . اما جوری با تو برخورد می کنند که انگار در تمام این ساعت ها در کنار تو بوده اند . نفس هایت را شمرده اند و حتی از جزئی ترین افکار پنهان در زوایای ذهنت خبر دارند. طوری با تو برخورد می کنند که خودت هم شک می کنی که تو دروغی یا آنها . برای همین هم کار سختی برای توجیه کردنشان در پیش نداری. توجیه کسانی که از پیش توجیه هستند.

دستانش را دور گردنت حلقه می کند . سرش را با احتیاط کامل جوری که مبادا موهایش موجب ناراحتی ات شود، روی شانه ات قرار می دهد. به مرور زمان با همدیگر انس گرفته و تو به این باور رسیده ای که نبودنش مساوی کمبودی در زندگی ات است.

ساعت از هفت و نیم گذشته و دیگر صدای زنگ ساعت هم برایت طنینی ندارد. گوشی ات را بر می داری و با یک پیامک کوتاه خبر می دهی که مریضی و آن روز را مرخصی می گیری.

این حس تنبلی روزهای شنبه را دوست داری و برای همین هم خواب این روزها را سندروم شنبه شش و پانزده  نامیده ای.

 

نوشته سندروم شنبه شش و پانزده اولین بار در مجلـه الکترونیکـی عقربه پدیدار شد.

پروانه ها یخ نمی زنند

۱۲ تیر ۱۳۹۵

پروانه ها یخ نمی زنند           مهتاب مجابی

 

… گوش کن به حرفم . اون بیرون سرده .داره  برف می آد .  بیا برات جا انداختم کنارِ شوفاژ .

پیش … پیش … پیش . بیا پیشی حنایی . رفتی چسبیدی به اون پنجره که چی بشه ؟ خودت که دیدی چه سوزی می آد بیرون . بیا پیشی … بیا ملوسم . بخواب رو این بالشت ، کنار شوفاژ ، استخونهات گرم بشه . منم می نشینم کنارت . پُشتم رو می چسبونم به شوفاژ . اینجا بهتره . اون بیرون سرده . این بالشت رو ببین برات گذاشتم اینجا . مالِ پروانه ام بوده . وقتی بچه بود ، روی این بالشت می خوابوندمش روی پاهام . نَنو اش می کردم تا خوابش ببره ، اینجوری … پیش … پیش … پیش .

شوهر خدابیامرزم می گفت ” مثل پَری های تو قصه هاست ” راست می گفت . قُرص ماه بود بچه ام . یک چشم نظر سنجاق کرده بودم به سینه اش ، که چشم نخوره . مدرسه هم که رفت هر روز براش اسپند دود می دادم ” اسپند دونه دونه … اسپند سی و سه دونه ”

چقدر قشنگی شما خانم حنا . خانم حنا صدات کنم بدِت نیاد ؟ بخواب عزیزم …پیش …پیش …پیش

زانوهام زُق زُق می کنه  . صدا هم می کنه . ببین پاهام رو تا می کنم چه صدایی می ده ؟ … نترس دختر . صدای زانوهام بود . کجا می ری؟ سیاه می شی اون زیر . دوده می چسبه بهت . بیا بیرون دختر جون . پرویز میگه ، پسرم رو می گم ، می گه ” مامان پیچ و مهره هات زنگ زده ” بهش می گم ” تو هم پیر می شی صدای تلق و تولوق ات در می آد ” .

پیر بشه ایشالله . پروانه ام که شونزده تا  بهار رو بیشتر ندید .

بیا بیرون حنایی . بیا بریم آشپزخونه . یک پیاله شیر گرم واسه ات بریزم ، یک چای داغ هم واسه خودم . گرم بشیم دوتایی . خیلی سرده  . سوز گدا کُش می آد .

من برف رو دوست ندارم خانم حنا . تو چی ؟ برکت خداست . ولی وقتی قشنگه که هیچ کس سردش نباشه . هیچ کس جا نمونه. آخه می دونی ؟ بچه که بودم ، مدرسه از خونه مون خیلی دور بود . آقام یک وانت داشت . باهاش کار می کرد . صبح ، آفتاب نزده ، من رو سوار می کرد . می رسوند مدرسه . بعد از ظهر هم می اومد دنبالم . روزهایی که تا شب کار داشت ، بی بی ، مادرم رو می گم ، پیاده اون همه راه رو گَز می کرد . می اومد مدرسه دنبالم . پیاده با هم برمی گشتیم . یک روز برف می اومد . نه مثل این برف … این که چیزی نیست . اون وقتها  جوری برف می اومد که مردم خونه نشین می شدن . یادمه یک سال تونل کنده بودن ، از زیر برف ها کوچه درست کرده بودن .اون روز که می گم اما نه! اون روز برف تا کمر من می رسید . مدرسه که تعطیل شد ، رفتم سر کوچه . ولی آقام نیومد . تاریک هم که شد ، بازم نیومد . ترسیده بودم . آخه صبح اش با بی بی بد خلقی کرده بودم . فکر کردم دیگه نمی آن دنبالم . ولی نه … اینجوری که نبود . من بچه بودم . فکرهای بی خودی می کردم . وانت آقام گیر کرده بود تو برف . بی بی هم خبر که نداشت . تو خونه منتظر بود . آخرش هم بی بی توی اون برف ، پیاده اومد دنبالم . یادمه با خودش دو تا کیسه نایلون آورده بود . پاهام رو از کفش در آورد ، پیچید تو نایلون . دوباره کرد تو  کفش . نور به قبرش بباره . من سه روز تب کردم . دکترها می گفتن ” سرما به استخونهاش زده ” . می دونم . این زانو درد لعنتی هم ، از همون سرما است که زد به استخونهام . هیچ وقت هم یخ اش آب نشد.

… پیش … پیش …پیش .. بیا خانم حنا . بیا شیر داغ کردم برات . می ریزم تو این نعلبکی . بخور گرم بشی زبون بسته . منم می شینم اینجا کنارت . یک استکان چای بخورم. این نعلبکی یادگار بی بی جانمه . وقتی عروس شدم ، دستِ کاملش رو همراهم کرده بود . الان همین یکی اش مونده . اون عکس ناصرالدین شاهه وسطش .

پروانه ام می گفت ” من که عروس شدم اینها رو بده به من ” عروس که نشد جگر گوشه ام . وگرنه براش لا زرورق حفظ اشون می کردم . عروسِ خاک شد بچه ام . پروانه ام پرهاش گرفت به شمع و سوخت .

چیه حنا خانمی ؟ ناراحتت کردم ؟ اشکهام رو لیس نزن عزیزم. بشین تو دامنم . تاب ات بدم . لا لا لا لا … گل پونه …

خوب کردی اومدی اینجا . دیدی بهت گفتم اینجا بهتره . بیرون سرده . برف می آد .

من که برف رو دوست ندارم . واسه همین هر چی پرویز می گه ” بگذار کارهات رو درست کنم ، بیارمت پیش خودمون ” می گم نه مادر . نمی آم . اونجا همه اش برف می آد .من طاقت ندارم .

پرویز می گه ” عادت می کنی” ولی نه! من عادت نمی کنم .سرما رفته تو استخونهام . از همون روزی که تو برف جا موندم . استخونهام یخ زد. دیگه هم آب نشد . کجا پاشم برم وسط یخبندون؟ اونجا هشت ماه زمستونه .پرویز و عروسم عادت کردن . واسه نوه هام خیلی دل تنگ می شم . سالی یه بار هم بیشتر نمیان که. پرویز می گه ” مرخصی نمی دن . کار دارم مادر . بچه ها مدرسه دارن ” می دونم .

پروانه ام اگر بود ، الان عصای دستم بود . بی بی می گفت ” دختر غمخوار مادره”  می گفت ” الهی هیچ مادری داغ بچه اش رو نبینه” نبود که ببینه بچه ام چطور  تو اون مینی بوس لعنتی سوخت و جزغاله شد.  پروانه ها آخرش خودشون رو می سوزونن . کاش من باهاش بودم . بلکه یخ استخونهام آب می شد. گرم می شدم .

تو اخبار گفتن ” زمین لغزنده بوده ” باید مثل بی بی که پیاده اومد دم مدرسه دنبالِ من ، خودم می رفتم دنبالش . آخه می ترسیدم دم مدرسه جا بمونه .کفشهاش خیس بشه . پاهاش تو برف یخ بزنه . ولی پروانه ها یخ نمی زنن .تو آتیش می سوزن.

تو مادر شدی  خانم حنا ؟ خاک به سرم . نکنه تو بچه داری . بگو ببینم . داری ؟اون بیرون تو سرما؟ واویلا … یخ میزنن که .  پاشو… پاشو .  بیا این پنجره رو باز کنم برات . حواس برام نمونده . برو مادر . برو بچه هات رو هم بگیر به دندون و بیار همین جا زیر شوفاژ .چرا معطلی ؟ یخ زدم حنا خانم. نمی ی؟ تو هم مثل من کسی رو نداری ؟ حتما نداری که اینجا خودت رو به پاهای من می مالی  . آره . همین طوره  تو هم  مثل خودمی . پس بیا. بیا بریم یه مُشت دونه بیاریم . بریزیم اینجا روی ایوان ، برای گنجشکها. هوا خیلی سرده . برف هم می آد .

من برف رو دوست ندارم …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته پروانه ها یخ نمی زنند اولین بار در مجلـه الکترونیکـی عقربه پدیدار شد.

آلبوم قدیمی

۱۲ تیر ۱۳۹۵

آلبوم قدیمی             مهدی قاسمی

 

اولش هیچی نبود. حاضرم قسم بخورم.

فقط یک نور کوچک بود که الکی روی دیوار اتاق افتاده بود؛ توی اتاق پشتی. اتاق مثل  اتاق­های زیر شیروانی بود. رفته بودم از خرت و پرت­های اتاق یک آلبوم عکس قدیمی را، خیلی خیلی قدیمی را پیدا کنم. آنقدر قدیمی که کوچکترین آدم توی عکس هم بیست سال پیش مُرده بود.

یک نور زرد رنگ بود. کمرنگ. درست کنار دیوار پنجره غبار گرفته­ی اتاق. نمی­دانم آخرین باری که اتاق را تمیز کرده­ایم کِی بوده؛ کثیف و بهم ریخته است. کاغذ دیواری اتاق هم خیلی قدیمی است. یک زمانی همه کاغذ دیواری­های خانه از همین طرح و رنگ بود؛ سالها قبل.

بعد از آن چند باری کاغذ دیواری­ها را عوض کردیم. تقریبا هر پنج، شش سال یک بار. هر بار هم با طرح و رنگ­های مختلف. نمی­دانم چرا به این اتاق دست نزدیم. شاید چون توی دید نبود و کسی اینجا را نمی­دید. از اول هم بیشتر شبیه یک انباری بود.

حتماً آن بیرون چیز زرد رنگی است که انعکاس نورش افتاده روی دیوار اتاق. اما مهم نبود. یا لااقل دلیلی نداشت که بخواهم به­اش فکر کنم.

آلبوم را برداشتم و آمدم بیرون و در را بستم. پله­ها را هم که پایین می­آمدم، باز به نوری که دیده بودم فکر نکردم.

توی آلبوم در جستجوی گذشته بودم. می­خواستم بدانم پدرِ پدربزرگم چه شکلی بوده. مادرم می­گفت که من شبیه او هستم. نمی­دانم، شاید از سر بیکاری است که آلبوم­های قدیمی را دارم زیر و رو می­کنم تا عکس جدم را پیدا کنم. بیکار شدن همیشه بدتر از بیکاری است.

مادرم گفت که ازش فقط یک عکس داریم.

گفتم:

«کدوم آلبوم؟»

«همون آلبوم بابات. تو اتاق پُشتیه.»

وقتی بابام زنده بود این آلبوم جزو چیزهای ممنوع خانه­مان بود. پدرم این آلبوم را دوست نداشت. چون همه           آدم­های تویش مرده بودند. پدرم از دست هجوم خاطره­هایش فرار  می­کرد.

عکس خودش هم تویش بود. کوچکترین آدمی که عکس­اش توی آلبوم بود. از مرگ نمی­ترسید اما سنگینی خاطره­ها­ اذیتش می­کرد. و همه این­ها قبل از روزهای آخر عمرش بود.

روزهای آخر فقط و فقط دوست داشت به خاطره­هایش فکر کند. با آنها آرام می­شد. توی خودش فرو              می­رفت و ساکت­تر از همیشه می­شد.

توی همین خانه مُرد. سرطان داشت. وقتی دکترها جوابش کردند از تهران آمدیم اینجا. دوست داشت اینجا بمیرد. توی اتاق بچگی­هایش. توی خانه­ای که تویش بزرگ شده بود. توی همه این سالها اتاقش را دست نخورده نگه داشته بود.

تمام ساعت روز، روی همان تخت قدیمی­اش که اوایل دوران جوانی­، پدرش برایش خریده بود، می­خوابید و به بیرون نگاه می­کرد. تختش کنار پنجره بود. همین آلبوم را هم آورده بود و هر روز چند مرتبه نگاهش              می­کرد و شب­ها قبل از خواب می­گذاشت زیر تختش. مُردنش خیلی طول نکشید. یک روز ابری بود. یک بعدازظهرِ روز تعطیل.

توی حیاط می­روم. آسمان ابری شده است. بوی باران می­آید. آلبوم را با احترام باز می­کنم. آدم­های مُرده جلوی چشمانم رژه می­روند. بیشتر عکس­ها سیاه و سفید هستند. فقط چند تا از عکس­های پدرم رنگی است.

همه آباء و اجدادم عکاس بودند. شاید هم بخاطر همین است که از اکثر آدم­های قدیمی فامیل حداقل یک عکس را داریم.

اصلیت پدرم تهرانی بود. اما وقتی پدربزرگم برای عکاسی از طبیعت، گذرش به شمال می­افتد و این خانه را             می­خرد ساکن اینجا می­شوند.

بالاخره عکس جدم را پیدا می­کنم. حق با مادرم است. از نظر قیافه خیلی شبیه­اش هستم. باز هم ورق می­زنم. مرده­ها زیادند.

آسمان به آرامی می­غرد و باران آغاز می­شود.

با امروز درست شد هشت ماه. هشت ماه است که بیکارم. عکاسی­ام هشت ماه پیش توی آتش­سوزی سوخت. امروز وقتی به آن اتفاق نگاه می­کنم، می­بینم که همیشه همه چیز چقدر ساده اتفاق می­افتد.

عده­ای معترض بودند. کف خیابان. شعار. فریاد. پلیس. درگیری بالا گرفت. سطل آشغال­ها آتش گرفت. یکی از آنها نزدیک مغازه­ام بود. کنار چند ماشینی که پارک شده بود. شب بود.

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. ماشین­ها منفجر شدند. آتش همه مغازه­ها را به سرعت توی خودش کشاند. عکاسی من هم بود. زودتر از همه سوخت. ماشین آتش­نشانی وسط جمعیت و پشت جنازه­هایی که روی زمین افتاده بودند، گیر کرده بود. بوی خاکستر توی خیابان پیچیده بود.

آلبوم را نشان مادرم می­دهم. عکس پدر را که می­بیند دلش می­گیرد. دلش برای او تنگ شده است.

بعد از آتش­سوزی مجبور شدم هر چه داشتم بفروشم. بخاطر مغازه زیاد طلبکار پیدا کرده بودم. همه پول­شان را می­خواستند. چک­هایم را گذاشتند اجرا. همه چیز را فروختم. حالا دیگر فقط همین خانه شمال مانده است و حقوق مستمری مادرم. و البته طلاهای قدیمی­اش که با اینکه چندان هم زیاد نیست اما اصلا دوست ندارم به­­شان دست بزنم. یادگاری­های پدرم است.

آخرین دوربین عکاسی­ام را هم هفت ماه پیش فروختم. قبل از اینکه با مادرم از تهران بالاجبار عازم اینجا شویم؛ عکاسی، بدون دوربین.

تا شب داشتم مدام آلبوم قدیمی را نگاه می­کردم. به جماعت مرده­ها. بعضی از عکس­های خیلی قدیمی کیفیت چندانی نداشتند. شاید تاریخ­شان برگردد به اولین دوربینی که وارد این خانواده شده است. با ذره­بین نگاهشان می­کردم.

من هم مثل پدرم توی همین خانه بزرگ شدم. محله­ کم و بیش تغییر کرده است. اما نه همه چیز؛ نه خیلی زیاد.

خیلی چیزها هنوز شبیه دوران بچگی­هایم است. و حتی بچگی­های پدرم. یکی از روستاهای دور افتاده شمال است. من هم هنوز اتاق بچگی­هایم را خوب نگه داشته­ام. و روی همان تختی می­خوابم که پدرم سالها قبل اوایل دوران جوانی برایم خریده است.

حدود ساعت سه صبح بالاخره آلبوم را بستم و گذاشتم زیر تخت. چراغ را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم اما ناگهان احساس کردم که هنوز یک روشنایی، هرچند کوچک در اتاق وجود دارد.کاملاً احساس­اش می­کردم.

نگاهم از لامپِ خاموش شده­ی اتاق به دیوار کنار پنجره کشیده شد. خیلی آرام. خیلی خیلی آرام. انگار هیچ عجله­ای در کار نبود.

خودش بود. همان نور زرد رنگی که توی اتاق پشتی دیده بودم. توی تاریکی نگاهم خیره به نور ماند.              نمی­دانم از قبل بوده و یا تازه روی دیوار افتاده است. توی روشنایی اتاق که دیده نمی­شد. شاید هم من دقت نکرده بودم.

هنوز هم می­توانست برایم بی­اهمیت باشد. اما نه به اندازه صبح. ولی با این حال، باز هم چیز خاصی بنظر                نمی­رسید. حتماً آن چیزی که امروز صبح بیرون بود، هنوز هم هست. اما این وسط یک چیز دیگری بود که               نمی­توانستم به آن فکر نکنم. پنجره اتاق پشتی درست مخالف پنجره اتاق من بود.

اما این هم می­توانست جواب خودش را داشته باشد. حتماً آن چیزی که بیرون بود حالا جایش را تغییر داده است. و یا کسی جایش را تغییر داده. مثل یک قوطی لگد خورده.

بلند شدم. کنجکاو شده بودم. می­خواستم بدانم آن چیز چیست. برای خوابیدن عجله­ای نداشتم. مخصوصاً توی این هشت ماه. اصلاً اگر می­توانستم ترجیح می­دادم که دیگر هیچوقت نخوابم.

کنار پنجره رفتم. اما آن بیرون چیز خاصی نبود. انعکاسی در کار نبود. اصلاً مشخص نبود که این نور از کجا             می­آید. دستم را روی دیوار، توی نور گذاشتم. درست اندازه کف دستم بود.

بیشتر اینطور بنظر می­رسید که این نور، انعکاس هیچ چیزی نیست. باز به بیرون بیشتر زل زدم. سرم را بیرون از پنجره بردم و تا کمر خم شدم. اما هیچ چیزی نبود. همه چیز طبیعی بود. مثل هر شب.

در سکوتی که جاری بود، به نور چشم انداختم. موقعیت مبهمی بود. اما کاری­اش نمی­شد کرد. باید تا صبح صبر می­کردم و بعد اگر باز هم نور سرجایش بود، بیرون می­رفتم و هرطور شده منشاءاش را پیدا می­کردم. حتماً آن بیرون یک چیزی است. با خودم گفتم حتماً. با اطمینان هم گفتم. نمی­دانم چقدر طول کشید که آخرش به این نتیجه رسیدم. چشمانم سنگین شده است.

به تخت­ برگشتم و دراز کشیدم.

به پشت خوابیده­ام. چشمانم رو به سقف است. و بعد  بی­آنکه بدانم چرا یاد صورت پدرم افتادم. شاید بخاطر زرد بودن رنگ نور است. پدرم روزهای آخر، صورتش زرد شده بود.

حتی چشم­هایش.

نور هنوز سرجایش است. نگاهش نمی­کنم. چشم­هایم روی هم می­افتند. نور را فراموش می­کنم. کم­کم وضعیت هر شب دوباره سراغم می­آید. تمامی ندارد. هشت ماه است. حالا دیگر خوب فهمیده­ام که به کابوس­ها نمی­شود عادت کرد. حتی اگر فقط یک کابوس ثابت باشد.

جلوی عکاسی­ام ایستاده­ام. شب است. شلوغ است. پلیس در حال تیراندازی است. همه جا پر از دود است. چند تا مغازه در حال سوختن است. عکاسی من هم توی آتش است. دارد می­سوزد. دست­هایم توی           جیب­های شلوارم است. نگاهم به عکاسی­ام است. می­دانم که کاری از دستم بر نمی­آید. مردم دارند از دست مأمورها فرار می­کنند. گریه می­کنند. از کنارم می­گذرند. نزدیک پاهایم چند جنازه روی زمین افتاده. به آنها نگاه می­کنم. تا آخر خیابان پر از جنازه است. مغازه­ام فرو می­ریزد. مأمورها از کنارم می­گذرند.

صبح شده است. آفتاب به صورتم می­تابد. باید بلند شوم. یاد نور نیستم. یاد هیچ چیزی نیستم. اما کابوس­ام را مثل همیشه به یاد دارم.

چشم­هایم رو به سقف باز می­شوند. نمی­دانم دیشب هم توی خواب داد زده­ام یا نه. اوایل مادرم با اولین فریادهایی که می­زدم، به سرعت بالا سرم می­آمد و بیدارم می­کرد. اما فکر کنم حالا دیگر گوش­هایش عادت کرده و دیگر شب­ها از خواب نمی­پرد. فکر کنم گوش­های خودم هم عادت کرده.

چند وقت پیش به مادرم گفتم یک هفته­ای است که دیگر شب­ها توی خواب داد نمی­زنم.

گفت:

«مطمئنی؟»

با اطمینان گفتم:

«آخه همیشه اینجور وقت­ها از صدای خودم می­پرم.»

«ولی فکر کنم که کل این هفته رو هم داشتی داد می­زدی.»

«چطور؟»

«بعضی شب­ها که بلند می­شم آب بخورم، صدات رو می­شنوم.»

لب تخت می­نشینم. چشم­هایم را می­مالم و دستم را روی صورتم می­کشم. و بعد به این فکر می­کنم که شاید امروز بالاخره از آن هفتاد و نه تا فرمی که برای استخدام پر کرده­ام یکی­شان به­ام زنگ بزند.

صدای تلویزیون از توی هال شنیده می­شود. مادرم همیشه زودتر از من بلند می­شود. برخلاف روزهای قبل، امروز کمی احساس ضعف می­کنم. و بعد یادم می­آید که انگار دیشب داشتم قبل از خواب به یک چیزی فکر می­کردم.

نگاهم ناگهان به دیوار کناره پنجره می­افتد. و قبل از آن یادم می­آید که داشتم به یک نور مبهم فکر می­کردم. هنوز همانجاست. با همان رنگ. حتی احساس می­کنم که امروز کمی هم بزرگتر شده است. و کمی پُر        رنگ­تر.

به سمت پنجره می­روم و بیرون را خوب نگاه می­کنم. همه چیز مثل دیشب است. تنها فرقش این است که حالا روز است؛ همین.

به نور چشم می­اندازم. واقعاً بزرگتر شده است. یک کم از کف دستم پیش رفته. تصمیم می­گیرم که حتماً بعد از صبحانه بیرون بروم و منبع­اش را پیدا کنم. بهرحال این هم برای خودش کاری است. هر چه باشد بهتر از پر کردن فرم­های مسخره است. بنظرم هفتاد و نه تا فرم، با هشتاد و نه تا فرم خیلی فرقی ندارد.

چند باری هم خواستم کارگری کنم. حتی یکی، دو جا هم رفتم. اما قبولم نکردند. گفتند فقط و فقط کارگر            حرفه­ای می­خواهند. حرفه­ای نبودم.

از اتاقم بیرون می­آیم. ناگهان فکری به ذهنم خطور می­کند. بهتر است از پنجره اتاق پشتی بیرون را نگاه کنم. حالا که جهت مخالف است شاید بشود آن چیز را دید. پله­ها را بالا می­روم و در اتاق را باز می­کنم.

اما در کمال تعجب می­بینم که نور درست به همان اندازه­ای که توی اتاقم است اینجا هم روی دیوار کنار پنجره، دقیقاً همان جای دیروز افتاده است. انگار که اصلاً تکان نخورده.

اما می­دانم که این نباید امکان داشته باشد. یک چیز نمی­تواند در دو جهت مخالف با یک اندازه منعکس شود. مگر آنکه بیشتر از یکی باشد. با دقت بیرون را نگاه می­کنم. اما باز هم  چیزی معلوم نیست.

گیج شده­ام.

صدای مادرم را می­شنوم که برای صبحانه صدایم می­زند.

پله­ها را به آرامی پایین می­آیم. ذهنم بدجوری مشغول شده است. وارد آشپزخانه می­شوم و ناگهان حیرت­زده نگاهم به دیوارِ کنارِ پنجره می­ماند. نور اینجا هم است؛ درست به همان اندازه دو اتاق دیگر.

مادرم پشت میز کوچک آشپزخانه نشسته و دارد صبحانه می­خورد. نگاهم را تعقیب می­کند و به پنجره           می­رسد.

می­پرسد:

«چیزی شده؟»

به سمت پنجره می­روم. بخار سماور بلند شده است. دستم را روی نور می­گذارم. مادرم متعجب چشم به­ من دارد.

می­گویم:

«این نوره چیه؟ همه جا هست.»

استکان چایی هنوز توی دستش است. معلق میان میز و دهانش. نگاهش را به دستم که توی نور است                 می­اندازد.

می­گوید:

«چی؟»

«اینو می­گم.»

مادرم کمی از چای­اش را می­خورد و استکان را روی میز می­گذارد.

«اونجا که چیزی نیست…»

مادرم نور را نمی­دید. یعنی هیچکس نمی­بیند. هیچکس جز من. چون می­بینم. چون هر کاری که می­کنم،              می­بینم. چون هر کاری که می­کنند، می­بینم.

نور هر روز بزرگتر می­شود و پر رنگ­تر. و من هر روز با رشد آن ضعیف و ضعیف­تر می­شوم. تا امروز حدود بیست و سه تا دکتر رفته­ام. اما بی­فایده است. هیچکس نمی­تواند کاری کند که آن را نبینم.

تا به حال بیشتر از پنجاه تا آزمایش داده­ام. بیشتر پزشک­ها معتقدند که این عارضه­ای است که از فشارهای روانی آغاز می­شود. هرچند که خیلی هم مطمئن نیستند. راهی هم برای درمانش ندارند.

چند بار هم برای بررسی­های بیشتر مجبورم کردند بستری شوم. اما باز هم به هیچ نتیجه­ای نرسیدند. بیشتر شبیه الکی پول خرج کردن بود. مادرم همه طلاهایش را فروخته است.

امروز یک ماه از آن روزی که برای اولین­بار نور را دیدم، می­گذرد. حالا نصف خانه را پر کرده است. نصف همه چیز را. بیرون، محله، آسمان، دریا، آدم­ها، ماشین­ها، خیابان­ها… به هر کجا که نگاه می­کنم نصف بیشترش زردِ پر رنگ است.

این روزها حالت ضعف­ام هم خیلی بیشتر شده. آنقدر که دیگر حتی توان پایین آمدن از تخت را هم ندارم. تا چند روز پیش می­توانستم حداقل یک کم راه بروم اما حالا دیگر همان را هم نمی­توانم.

مادرم گریه می­کند. اما جلوی من سعی می­کند خودش را نگه دارد. چشم­هایش بیشتر اوقات سرخ است. تختم را کنار پنجره گذاشته­اند. خودم خواستم. روزها در سکوت به بیرون از پنجره نگاه می­کنم و گاهی هم آلبوم قدیمی پدرم را بی­آنکه بدانم چرا مدام زیر و رو می­کنم. انگار از این کار خوشم می­آید. آلبوم را شب­ها زیر تختم می­گذارم.

نمی­دانم آخرش قرار است چه شود اما هر چه باشد وضعیتِ­ امروزم را بخاطر  یک چیز خیلی دوست دارم؛ حالا دیگر  شب­ها کابوس نمی­بینم…

نوشته آلبوم قدیمی اولین بار در مجلـه الکترونیکـی عقربه پدیدار شد.

حوالی درخت چنار

۱۲ تیر ۱۳۹۵

حوالی درخت چنار       عیطه نشیبا

 

یک- ملی

نوشته : . خاک بر سَرِ دایی که عشق و عاشقی را نفهمید.نوشته از سعید طلاق گرفتم.نوشته فرانسه مثلِ تهران نیست که زن با هر بدبختی با مرد بسازد.اینجا آزادی است.ساعت  نه و نیمِ شب پیغامش را خواندم. گفتم ببینم فیس بوک چه خبر است.اینقدر ترسیدم.خواستم بروم واحد مادربزرگ . نرفتم.خواستم زنگ بزنم مامان .نزدم.خواستم هزار جور غلط بکنم اما نکردم. به جایش ولو شدم جلوی تلویزیون. قلبم همچین تند می زد. ملی به من چه کار داشت؟ بیست و شش سالی می شود ندیدمش.شصت هشت تا الان.تازه آن موقع که می دیدمش به هم نزدیک نبودیم.فقط یک بار از صدایم تعریف کرد.شبی که مادربزرگ دعوت شان کرد برایشان ترانه پریسا را خواندم.اینجوری شروع می شد ،خوشادمی که جهان به کام یاران بود. فقط ده سالم بود.مامان برایم ترانه را نوشت همینجوری واقعاً. نوار تو ضبط می چرخید مامان مرتب می زد رویِ دکمه .چند لحظه قطع می شد مامان می نوشت.بعد هم ادامه ترانه.خط مامان چه قشنگ بود.چه ربطی دارد خط ِ مامان به ملی؟مامان چرا نوشت ؟ مامان خودش هزار جور گرفتاری داشت. مامان  خواندن دوست داشت ؟ هیچوقت نفهمیدم .فقط یک بار خواندم.بعد هم خواندم؟ نمی دانم .قلبم چه تند می زند.نکند سکته کنم اگر جهان به کامِ یاران بود! دایی به جایِ خوابیدنِ تو واحدِ مادربزرگ پیشِ ملی می خوابید سعید هم از دختری فرانسوی خوشش می آمد.

مادرِ سعید  با مامان بزرگ دوست بود .غروب ها می آمد دمِ خانه مادربزرگ .تو چهار چوبِ در می ایستاد و حرف می زد.اضافه وزن داشت.تنه اش به قولِ مامان به چه بزرگی اما خسته نمی شد از ایستادن تو چهار چوبِ در و از سعید حرف زدن. یک بار گفت سعید گریه کرده بعد هم یادش رفته ورقِ کاغذ را عوض کند اما مادرِ مجید افسر خانم فهمیده .کاغذ خرده ای جمع شده بوده.گریه کاغذ را جمع می کند.الان که فکر می کنم می بینم فقط گریه دلیلِ جمع شدنِ کاغذ نیست.افسر خانم مُرد.تو راه دستشویی تو خودش جمع شده مثلِِ آکاردئون.آذر دخترش برای مامان تعریف کرد. ختمش نرفتم.مامان رفت و بابا و مامان بزرگ و دایی.مامان گفت خوب شد تو یعنی من شوهر نداری .مرد دختری اینقدر بی تفاوت می خواهد چه کار؟مامان شماتتم می کرد من ساکت ایستادم  رو به  پنجره.وقتی افسر خانم مُرد خانه مامان بزرگ دو سال  می شد چهار طبقه رفته بود بالا.من طبقه چهارم.مامان بزرگ و دایی طبقه سوم.مامان و بابا هم خانه خودشان کرج .مامان گفت خوب شد فرانسه را دید و مُرد.به افسر خانم راحت ویزا دادند به دایی هم راحت ویزا دادند با اینکه جنگ بود.تهران هم  موشکباران.بابا گفت حاج خانم تو گوش دایی داستانِ رفتن می خواند.دایی  فرنگ دوست ندارد.مامان گفت من هیچ تو کارِ فامیلِ تو دخالت می کنم ؟

دو- مادربزرگ

باز این ها طفلم را پرستار فرض کردند.گردش و تفریح می روند.بچه دو ساله را می گذارند پیشِ عاطفه.خب  وقتی نمی توانی بچه بزرگ کنی،بچه دار نشو .من هم آرام ندارم .دو سه روز در هفته می ایستم تو راهرو تا زنگ واحدِ بچه ام عاطفه را بزنند و بچه شان را تحویل بگیرند.خجالت هم نمی کشند این بچه کار دارد فردا باید برود سَر کار.به محمد گفتم.محمدم چیزی به این ها بگو.گفت چه بدی دارد عاطفه راضی است .گفت گاهی بچه دو ساله می شود  همدم. دلم خون شد برایِ پسرِ بی همدمم.وای یخ کردم.اینقدر فکرم مشغول است.پابرهنه آمدم تو راهرو.نکند بچه ام دیوانه شده.خودم دیدم نه یک شب .هفت شب دیدم وقتِ خانه آمدن قبلِ کلید انداختن درخت چنارِ جلوی در را بغل کرد و گفت سلام عزیزم.خواستم برای سودابه تعریف کنم .پشیمان شدم.سودابه اهلِ هوچی گری است.بچه ام است .خودم بزرگش کردم اما شلوغ کار است.چه کرد وقتی عاطفه گفت می خواهم مستقل باشم. وقتی گفت کار و بارم اینجاست.وقتی گفت سخت است صبح تهران. شب کرج.خدایا دمِ درخت چنار سودابه چه کرد .خب پسر تو هم کسی را می گرفتی.دل بستی به چهار تا نامه که ملی برایت می فرستاد ؟دختره مشتی چرت و پرت تو کاغذ قطار می کرد پسرِ ندید بدید من هم زیرِ توپ و تفنگ کیف می کرد.کاش وقتی از جبهه برگشت دستش را بند می کردم .رفت فرانسه چه کند؟ گورِ من را بکَند؟ چه می دانم دکتر گفت قلبش مریض است.خودکشی است جبهه رفتنش .من هم تو گوشش خواندم اقدام کند چند وقتی برود فرانسه گشت و گذار.چه می دانستم با خبرِ دامادی سعید می آید.پسره کنار ِ برج ایفل نشسته ،هوسِ دخترِ همسایه می کند.بچه شان را بردند.شاید الان عاطفه ام بتواند چشم رویِ هم بگذارد.بروم یخ کردم.

سه- دایی

خوب شد بیدار بودی.دو به شک بودم پیغام بدهم ندهم .با مکافات دمِ در آمدم.مادرجان چند وقتی است جلویِ درِ آپارتمان می خوابد. با سلام و صلوات دمِ در رسیدم. به عشق و عاشقی عقیده داری؟ مسخره است سی و یکی دو سال گذشته.نه اینکه زنی نبوده بعد از ملی.بوده.آمده و رفته.نگو که خبر نداری نامه هایش را با مادرجان می خواندی.یک ماه  خط مقدم بودم چهل تا نامه نوشت.همه را خوانده ای.بسته نامه ها را جوری که فقط خودم سَر در می آوردم کنار لباس ها می گذاشتم.برمی گشتم می دیدم جایش عوض شده.همان جا بود به ظاهر البته اما کج و راستی اش نشان می داد دست خورده.                                            چیزِ خاصی هم نمی نوشت.نوزده ساله بود.خیلی بچه بود. می دانی گاهی دیر می جنبی.دیر بجنبی کلاه سَرت می رود.کلاهی به چه بزرگی. سردت نشود .کاش دوباره ترانه می خواندی گاهی حتی .یک بار رفتم دنبالِ ملی نیم ساعت منتظر شدم مُردم از دلشوره نگو تنبیه شده بوده .چرا ؟ چون ترانه فروزان را   تو کلاس بلند خوانده اسم فیلم یادم نمی آید .سوز دارد هوا.همیشه چیزی به این درخت آویزان بوده.عقدِ سعید لایِ شاخه ها لیوان ِ قرمز بود.رنگِ لیوان پریده بود.به سفیدی می زد از بَس آفتاب خورده بود .زیرِ درخت بودم.نوشابه می خوردم.تو دلم آشوب بود .انگار عروسی خودم باشد. موبایلم را نیاوردم.تو آوردی؟چه خوب. نورِ موبایلت را می اندازی؟شاید آن بالا  هنوز چیزی باشد.

چهار- مادربزرگ

محمدم.زن آرام بگیر .بچه خوابیده.چه هیاهویی شد یکباره تو خوابم .این همه پسربچه تو خوابم چه می کردند؟شده بود مثلِ روزی که محمد کفشِ سعید را از پایش درآورد پرت کرد بالایِ درخت چنار.بندِ کفش چرخید دورِ شاخه ای تاب می خورد کفش آن بالا.مدت ها کفش آن بالا بود.نمی دانم بعد چی شد.پسرها جیغ می زدند.دخترها هم بودند؟ نبودند نفهمیدم دروغ چرا .از بَس گیرِ کفش بودم .زنگ زدم به فخری گفتم  خدا را شکر سعید از این کفش دل کَند.کم مانده بود گُل ریزان کنیم بلکه این پسر این کفشِ پاره را در بیاورد.فخری؟ الو فخری جان سلام.ببخش.عادت ندارم به بی موقع مزاحم شدن.خواب بودی؟ خواب نداری؟ مثلِ من .عاطفه خوب است.محمدم خوب است.خواب است.درِ اتاقش را پیش کرده.معمولاً دیر می خوابد.امشب نمی دانم چرا یازده نشده رفت تو رختخواب.فخری  چند بار تو ماشینِ حاجی خدا بیامرز ملی را کنار محمد دیدی؟قضیه مالِ سی و دو سال پیش است می دانم. تو را به خدا.مهم است خواهرم .چهار پنج بار.یعنی  دختر را  می خواسته .فکر نمی کردم جدی باشد. من هم جوان بودم چهل و یک سالم بود.شانزده ساله بودم این پسر افتاد تو دامنم .خیلی  از پسر ها دمِ مدرسه دخترانه می رفتند.خیلی هایشان هم آن دخترها را نگرفتند.والله.

پنج- دایی

دست هایم عرق می کند.فرمان خیس شد.می بینی؟چقدر می خندی؟بخند.قشنگ می خندی.اگر دوست داشته باشی هر روز می آیم جلویِ مدرسه.می رسانمت خانه.نه تو کوچه نمی روم.هیجان که دارم،دستم عرق می کند.  ما یک و نیم، دو خانه ایم .اگر مدرسه تا یک و نیم طول بکشد  یا کلاس فوق العاده ای چیزی .من می آیم. دست فرمان را می بینی ؟ یک بار کاری کردم ماشین دو بار دورِ خودش بچرخد.باور کن. بابا کنار دستم بود.نفهمید .فرمان تو دستم مثلِ آب می چرخید.کفِ دستم خیلی عرق می کند.مرسی .دستمال کثیف می شود.بله دستمال برای کثیف شدن است.ماشین به نامِ من است.بابا پیکان را به نامم کرده.اهلِ حق خوری نیستم.بابا گفته مالِ من باشد.لابد برای خواهر چیزِ دیگری گذاشته.من اینجوری ام خانم. اگر دوست داشته باشید فردا هم بیایم .اگر دوست داشته باشید البته .تلفن کنید مغازه.تا دوازده خودم تلفن برمی دارم .مدرسه هم مکافاتی شده برای ِ دخترها .ما هشت و نیم کرکره را بالا می کشیم.تلفن عمومی هست جلویِ مدرسه.همیشه هم دختری بهش آویزان.صبح خلوت است.صبح ها از جلو مدرسه رد می شویم.هر روز نگاه می کنم.نمی شود دیرتر مدرسه رفت؟نه به خدا .من اهلِ این کارها نیستم.اولین بار است . شما را هم سعید رفیقم.اگر دوست داشتید زنگ بزنید .اگر هم نه که نه .

-شش- فخری

از خواب بیدارت کردم؟من که آرام حرف زدم.خواهرِ من دیوانه است.نیمه شبی زنگ زده.می پرسد چند بار محمد و ملی را تو ماشین کنارِ هم دیدی؟نیمه شبم نیست.یازده و نیم نشده.داستانِ سی و یک سال پیش را الان از من می خواهد.تو راه خانه شان دیدم.گفتم وا اینکه محمدِ خودمان است.ملی می خندید.محمد حرف می زد.پنج بار دیدم.پنج روزِ پشت ِهم .خوابی؟رفتم خانه شان قوره پاک کنم.می خواستم نگویم.بعد دیدم شاید بد نباشد.محمد بچه ام می گرفتش بد نبود خواهرم بند کرد به فرانسه.آره سعید رفته محمد هم برود.مردم فرانسه چه غلطی می کنند؟گورِ من را

می کَنند؟حاجی خوابی؟خوشم آمد یک ماه نشده محمد برگشت.با خبرِ عشق و عاشقیِ سعید به ملی.قربان خدا بروم بچه هایِ ما مظلوم.بچه های مردم زبانشان تا اینجا.می بینی حاجی زبان تا آرنج.آخر مادرت خوب.پدرت خوب.تو کی ملی را می دیدی.کوچه شما دهم.کوچه خواهرم شانزدهم.ملی قسمتِ محمد است.به تو چه .هرچند من می گویم قسمت.گلیم را کَسِ دیگری می بافد.خواهرم تو عروسی دایره می زد.خواهرم ساده است یا می زند خودش را به کوچه علی چپ ؟محمد بچه ام هم شد ساق دوش. حاجی برو بخواب خسته شدم از بَس خمیازه کشیدی.

هفت- مادربزرگ

محمدم.خوب شد این دختر را نگرفتی.شکی هم داشتم برطرف شد.دیدی چه ریخت و قیافه ای درست کرده بود.سیگار پشتِ سیگار.تهران بود سیگار نمی کشید.دامنش هم یک وجب پایین تر از کپل.فرانسه چه کرده با این .می خواستم بگویم دختر تو تا دو ماه پیش کوچه آمدنی چادر سَر می کردی.بدم می آید از این دورویی محمدم .یعنی چه؟خوب شد نگرفتی.هر چند نمی خواستی بگیری که.می خواستی بگیری چیزی می گفتی

نه ؟

زحمتِ تو هم شد این مهمانی.مرتب چایی بده .میوه تعارف کن.گفتم دعوت بگیرمشان در و همسایه نگویند حسودی کرده دختره زنِ پسرش نشده.محمد خوابی؟

هشت-باز ملی

ببخش.یکباره ناراحت شدم .دلتنگی مثلِ سوزن فرو شد تو قلبم.اینجا سینمایی فیلم های بیلی وایلدر نمایش می دهد .تو یکی از فیلم ها زن هر وقت می خواهد مرد را ببوسد بهش می گوید خم شو لطفاً .زن از مرده کوتاهتر است چاره ای نیست مگر اینکه مرد خرده ای نه زیاد پایین بیاید .چه عکس های خوشگلی گذاشته ای عوض نشدی …نگو.تو را به خدا نگو ملی طلاق گرفته.بگذار از کسِ دیگری بفهمد.نگو بهش گفتم خاک برسَر.خدا کند اول من بمیرم نه محمد که از خوبی اش  آدم حرصش می گیرد.یک سال خرده ای باهاش بودم به اندازه تمام عمرم خندیدم.از بَس حرف های عجیب غریب می زد.از بَس ساده بود.نامه هایم را خوانده ای ؟حتماً خوانده ای .آن وقت ها همینجور چسبیده بودی به مادربزرگ.مادربزرگت هم اگر نامه ها را نخوانده باشد اسمم را عوض می کنم …خوب شد از فرانسه برایم مجسمه برج ایفل نیاورد یا طرحی از لبخندِ ژوکند برایم نقشی از ونکوک آورد گفت  ونکوک هم عاشق بوده .گوشش را بریده برای عشقش بعد هم بلافاصله بدونِ مکثی گفت سعید پانزده روز دیگر تهران است….حالا بی خیال.بعید می دانم به این زودی ها برگردم.کار نیمه وقت دارم.نقاشی هم می کنم.گوشه هایِ نامه هایی که برایِ محمد می فرستادم همیشه چیزی نقاشی می کردم.یادت می آید؟صورتک های مسخره می کشیدم.پیشِ خودمان بماند صدا قشنگ.هنوز می خوانی ؟خوشا دمی که جهان به کامِ یاران بود.پیشِ خودمان بماند…. کجایی دختر ؟ کاش جواب می دادی …بوسیدمش.همان شبی که مادربزرگت دعوتمان کرد،بوسیدمش.زنی شوهر دار بودم و یکباره دلم خواست بِکِشمش پشتِ دخترِ چنار جلوی خانه مادربزرگ و ببوسمش.لاغر بود و کشیدنش آسان.تو پشت به در حیاط رو به راهرو ایستاده بود.صدایِ سعید می آمد از مادربزرگ خداحافظی می کرد.سودابه کجا بود؟نبود.صدایش اما  می آمد .محمد را کشیدم پشتِ چنار.گفت،چه کار می کنی؟ گفتم تو را به خدا ذره ای خم شود .باز گفت،چه کار می کنی؟ راستش  برایم مهم نبود چه می گوید مهم این بود که ذره ای خم شده بود  خواستم لبهایش را ببوسم. همینجور خم سرش را برگرداند لب هایم را محکم گذاشتم رویِ گونه اش.ریش داشت.ریشش انگار کاغذ مچاله شده.خیلی خوب بود.بعد هم بقیه آمدند.

 

نوشته حوالی درخت چنار اولین بار در مجلـه الکترونیکـی عقربه پدیدار شد.

گوش سوم

۱۲ تیر ۱۳۹۵

گوش سوم      سینا بیضاوی

 

گوش سوم من کار نمی‌کند. روانشناسم می‌گفت وقتی کسی با من حرف می‌زند باید دو کار ساده را انجام دهم: اول اینکه به حرفهایش گوش بدهم تا ببینم که چه می‌گوید. دومین کار که مهم‌تر از قبلی است باید این باشد که سعی کنم بفهمم گوینده چرا آن حرفها را به من می‌زند. یعنی در کل چرا حرف می‌زند. این میسر نمی‌شود مگر اینکه بتوانم از گوش سومم استفاده کنم. چون دو گوش اول فقط آواها را می‌شنوند و کار دیگری از آنها بر نمی‌آید. آن روز که با دوست‌دخترم نشسته بودیم و قهوه می‌نوشیدیم، به غیر از ابراز نارضایتی‌های کسل‌کننده از طعم قهوه، مونا حرفهای دیگری هم راجع به رفتار ناپسند من نسبت به خودش می‌زد. می‌گفت که شکر کم دارم چون مثل همان قهوه تلخم. خب من حرفهایش را می‌شنیدم و تصور می‌کردم که اضافه شدن شکر به من چگونه می‌تواند طعم مرا عوض کند. ماهیچه‌ی پشت گردنم بعد از حرف‌های مونا، دوست‌دخترم، می‌گرفت. و او هر شب بی‌رحمانه از من می‌خواست که با او مکالمه کنم.

برایش گل خریدم و لباس و جواهرات هدیه دادم. در آغوشش کشیدم به این امید که متوجه‌ی علاقه من بشود. خیره نگاهش می‌کردم تا حرف دلم را در چشمانم بخواند اما مونا دست بردار نبود. مراسم خاص خودش را داشت. ابتدا می‌گفت که باید با هم حرف بزنیم. بعد از رفتن به دستشویی، کتری را روی گاز می‌گذاشت و به اتاق خواب می‌رفت تا آرایش کند. آب جوش می‌آمد و صدای سوت کتری نشانه اتمام مدت زمان خاص آرایشش بود. من که معمولا در این ضمن پشت میز آشپزخانه می‌نشستم، سعی می‌کردم پیش‌بینی کنم که چه می‌خواهد بگوید. برخی اوقات حدسم درست از آب در می‌آمد. نه به خاطر اینکه آدم زرنگی‌ام یا مونا را خیلی خوب می‌شناختم. صرفا برای اینکه صد درصد مواقع مونا درباره‌ی دو چیز حرف می‌زد. یا می‌گفت برایش کم نمک‌ام یا به اندازه کافی خوشمزه نیستم. به گمانم او همه چیز را خیلی شور یا خیلی شیرین دوست می‌داشت. چون می‌دیدم که گاهی پنج قاشق شکر به قهوه‌اش اضافه می‌کند. البته این مقدار شکر فقط برای زمانی بود که با هم می‌نشستیم. منظورم همان زمان‌هایی است که مراسم نق را برگزار می‌کرد. بقیه اوقات که تنها بود یا در مهمانی، بیشتر از یک یا دو قاشق شکر در فنجانش نمی‌ریخت و بدون اینکه همش بزند قهوه را می‌نوشید.

گهگاه که او بیش از حد معمول حرف می‌زد و من مجبور بودم به صورتش نگاه کنم- چون مونا متنفر بود که وقتی حرف می‌زند من با ناخن‌هایم بازی کنم یا با رومیزی ور بروم- صورتش را خاکستری و تار می‌دیدم. همه چیز در اطرافش محو می‌شد و او مثل یک لکه‌ی تیره می‌ماند که در مرکز آن یک لکه‌ی قرمز کوچک مدام می‌جنبد. و من گوش می‌کردم و گوش می‌کردم و گوش می‌کردم و یاد گرفته بودم که سر تکان دهم، چون به محض اینکه ثابت نگهش می‌داشتم یک سوال بی‌معنی را، یک جمله در میان تکرار می‌کرد. می‌پرسید که آیا گوش می‌دهم که چه می‌گوید یا نه. و من دوباره سرم را چندین بار نوسانی به بالا و پایین حرکت می‌دادم و او ادامه می‌داد. فردای هر مراسم، گردنم می‌گرفت و نمی‌توانستم قلنجش را بشکانم که کسی را جز مونا مقصرش نمیدانستم. دلم می‌خواست سرش فریاد بزنم و تمام حرف‌های ناگفته‌ام را بالا بیاورم. همه‌ی آن حرفهایی که از بچگی در گلویم جمع شده بود تا همان شبی که مونا می‌خواست وادارم کند آن سه کلمه‌ای را بگویم که او هرگز نمی‌توانست بشنود.

روانشناسم اصرار داشت که با مونا حرف بزنم. من نمی‌توانستم. هر شب رو به روی مونا می‌نشستم و سرم را تکان می‌دادم و معنی حرفهایش را متوجه نمی‌شدم. همین کار را هفته‌ای یک بار در دفتر روانشناسم هم انجام می‌دهم. هر از چند گاهی که می‌خواستم حرفی بزنم متوجه می‌شدم که دهن ندارم. آنوقت پلکهایم را به هم می‌فشردم و سر تکان می‌دادم و او به حرفهایش ادامه می‌داد. فکر می‌کردم یک روانشناس بتواند کمکم کند تا خودم را خالی کنم. تا مشکل زندگی‌ام حل شود. در واقع با مونا من مشکلی نداشتم. او زیبا بود و گذشته از زمانی که داد می‌زد یا گریه می‌کرد، صدای قشنگی هم داشت. تنها یک اشکال کوچک داشت. تا چند هفته‌ی اول آشناییمان من این موضوع را نمی‌دانستم چون موهای فرفری خرمایی رنگش دو طرف سرش را می‌پوشاند. بعد از آنکه به آپارتمانم آمد و دوش گرفت، من به او گوش پاک کن دادم که همان جا، گوش پاک کن را در سطل آشغال انداخت. من هم که به نظافت شخصی اهمیت ویژه‌ای می‌دهم سعی کردم وقتی مونا خواب است گوش‌هایش را تمیز کنم. اما هرچه گشتم هیچ طرف از سرش گوش پیدا نکردم. همان شب بود که من واقعا عاشق مونا شدم. چون به نظرم گوش عضوی چندش آور است که پیوسته چرب می‌شود و حالا روانشناسم از من می‌خواهد که سومی‌اش را پیدا کنم. سرم را تراشیدم تا شاید پیدایش کنم اما نمی‌دانستم مونا، دوست دخترم، آنقدر از دستم عصبانی می‌شود که از من بخواهد روسری سرم کنم که گوش‌هایم بیرون نزند. به گمانم مونا هم از دیدن گوش آدم‌ها منزجر می‌شد. مثل اینکه دوست داشت هرچه مطابق میلش نیست از جلوی چشمش حذف شود. شاید هم حسادت می‌کرد چون خودش گوش نداشت. حتم داشتم که روانشناسم هم همین نظر را داشته باشد اما او قبل از هر چیز دیگری گفت که چقدر روسری به من می‌آید. آن روز بود که فهمیدم روانشناسم آدم کوچکی است که از تحقیر کردن من لذت می‌برد. حتی به این موضوع اشاره کرد که آن روسری بیشتر از مونا به من می‌آید. بعد از آن تصمیم گرفتم که به حرفهایش گوش نکنم. در عوض به این فکر کردم که شاید مونا مرا برای همین انتخاب کرده باشد که چندش آورترین عضو را من نداشتم.

روانشناسم می‌گفت که گوش سوم برای شنیدن نیست. با آن می‌شود فهمید مونا چرا این همه دلش می‌خواهد حرف بزند. در آن لحظه من فهمیدم که روانشناسم خودش چرا آن حرفها را می‌گفت. این همان لحظه ی روشنی بود که متوجه شدم توانسته‌ام از گوش سومم استفاده کنم.

خواستم نامه‌ای برای مونا بنویسم و درونش شرح دهم که پشت جمجمه‌ی بی دندان من چه می‌گذرد. مونا نامه را خواند. یک لبخند کنایه آمیز هم زد. بعد صاف در چشم من زل زد و گفت که همه چیز را می‌داند. فقط دلش می‌خواست آنها را بلند از زبانم بشنود. و وقتی من سکوت کردم فنجان قهوه‌ای را که تا نصفه از شکر پر بود، کف آشپزخانه شکست و درِ خانه را پشت سرش به هم کوبید. حدس می‌زنم گریه‌اش برای این بود که فهمید چیزی که می‌خواهد را به دست نمی‌آورد. و من بعد خواب دیدم که لب‌های بزرگ مونا یک آدم کوچک را می‌بوسد و مکرر لیس می‌زند. هر کس دیگری جای من بود خوشش نمی‌آمد دوست‌دخترش در خانه‌ی مردی دیگر قهوه‌ی تلخ بنوشد.

خیال می‌کرد کسی حرفهایش را نمی‌شنود. شاید نمی‌دانست با گوش می‌شود شنید و من سه تا برای شنیدن داشتم. برایم عجیب بود که کسی که گوش ندارد چطور می‌توانست نیاز به شنیدن داشته باشد؟ از دهان مونا شنیدم که گفت مرا دوست دارد. من در ابتدا می‌شنیدم که می‌‌گوید دوستم دارد. بعد توانستم بفهمم که از من می‌خواهد به او بگویم که من هم دوستش دارم. و من هیچ نگفتم. در ورای آن همه بهانه و اعتراض و ابراز نارضایتی از من، می‌شنیدم که پشیمان است. گناهش را قبول داشت اما انگشت تقصیر را به سمت من هدف گرفته بود. برای اینکه آنچه را که آرزو داشت بشنود من از او دریغ کرده بودم. پوزش می‌خواست. چطور می‌توانست انتظار داشته باشد که به این راحتی بگذارم بی‌زبانی مرا مجوز خیانت خودش قرار بدهد. تنها آدم خطاکار طلب بخشش می‌کند و مونا مرتکب خطایی شده بود بزرگ با یک آدم کوچک.

من عاشقش بودم. خودش می‌دانست. چه نیازی به شنیدنش بود؟ چه حماقتی که آدم به دنبال چیزی باشد که مطمئن است هرگز و هرگز به دست نخواهد آورد یا به گوش نخواهد شنید یا به چشم نخواهد دید یا به زبان نخواهد آورد. ای‌کاش می‌توانستم گوش سومم را ببندم. همانطور که چشم سومم را بستم. به درد هیچ کس نمی‌خورد مگر همان آدم کوچکی که خیال می‌کند مشکل مرا بدون قرص و دوا با موفقیت حل کرده است. اما من همچنان تشنه‌ی حرف زدنم و می‌دانم که امکانش نیست. من و مونا می‌توانستیم خوشبخت‌ترین زوج عالم خودمان باشیم، فقط اگر من، بی‌دهان نیاز به حرف زدن نداشتم و مونای بی‌گوش، هرگز نمی‌خواست که به او بگویم دوستش دارم.

 

 

نوشته گوش سوم اولین بار در مجلـه الکترونیکـی عقربه پدیدار شد.

جستاری در غزل پست مدرن

۱۲ تیر ۱۳۹۵

جستاری در غزل پست مدرن         مریم کوچکی شلمانی

 

به جای مقدمه:

انگاره های نوشتن این مقاله امروز ودر شرایطی  ایجاد شده است که نزدیک به یک سال از نگارش مانیفستی جامع در قالب کتابی با همین موضوع می گذرد.وهمچنان منتظر دریافت مجوزانتشار است.

تاخیر در دریافت مجوز،مهاجرت “سید مهدی موسوی” در شرایطی خاص و…منجر گردیده است که عده ای در صددثبت این جریان شعری، به نام خود شوند؛ از آنجایی که در مقدمه ی این کتاب تاکید کرده ام که به دلیل ذات آزاد پست مدرن این مانیفست در چهارچوب خاصی نمی گنجد ونظریه پردازان امروز وفردا می توانند بر گستره ی ناتمام آن بیافزایند. بسیار خوشبینانه  مدعیان در عرصه ی نظریه پردازی را به چالش دعوت کردم و متاسفانه با وضعیت نابخشنودی روبرو شدم. این مثلا دوستان، نه تنها چیزی بر این گستره ی ناتمام نیافزوده اند بلکه هر آنچه که بود را با تغییر نام این جریان ادبی به نام خود معرفی کرده اند. که البته جای تعجب نیز ندارد! در جوامع استبدادی نه تنها هنر که نظریه پردازی نیز بیمارگونه است…

بنده در عرصه ی تولید آثار در حوزه ی غزل پست مدرن فعالیتی  ندارم ولیکن به عنوان حامی علمی این جریان ادبی، وهمچنین تعهدی که نسبت به ادبیات سرزمینم دارم ؛عملکرد این افراد سود جو  را رد کرده و سرقت علمی-ادبی محض می دانم. وبا امید به اینکه جامعه ی ادبی ما با سوء استفاده هایی از این دست، برخوردی قانونی ودر خور نماید، قطره ای از دریای مانیفست غزل پست مدرن را در این مجال اندک یاد آور می شوم ونیز امیدوارم که هر چه زودتر متن جامع آن در اختیار جامعه ی ادبی ایران قرار بگیرد.

**

متن همگام با جهان بسط پیدا می کند،نظریه ها نیز به ناچار باید بسط پیدا کنند. برای مثال وقتی در صدد ساخت خانه ای هستید،باید طرح ونقشه داشته باشید. طرحها وتئوریها باید با شرایط متن اعم از زمانی ،مکانی و… همخوانی داشته باشند وگرنه در فهم متن هیچ گونه کمک ولذتی به خواننده نمی دهند. تئوری ها باید قدرت انعطاف داشته باشند وگرنه در تفسیر متن ناکام می مانند!

در تعریف “غزل پست مدرن” بدون در نظر گرفتن رویکردی منتقدانه (در کتاب به نقد مفصلِ مقالات نوشته شده درخصوص این جریان وجریان های مشابه از جمله مرکب حرکت پرداخته شده است) به تعریف “سید مهدی موسوی” در یکی از مقاله هایش استناد می کنم:

«در ترکیب غزل پست مدرن “واژه ی” غزل” به عنوان مجاز جز از کل تمام قوالب کلاسیک و معتقد به چهار چوب قرار گرفته است. پس با این تعریف تمامی آنچه ما در این بحث پیگیری می کنیم، می تواند در قوالبی مثل: مثنوی،قصیده وغیره رخ دهد. استفاده از “غزل” واجتناب از به کار بردن کلمه (شعر کلاسیک) بدین سبب است که به طور مثال اگر گفته شود :”شعر کلاسیک پست مدرن” بخاطر پارادوکس ایجاد شده،شعر کلاسیک به جای آن که معنای قوالب کلاسیک را اعاده کند،فلسفه ونوع نگاه دنیای کلاسیک را به ذهن متبادر می کند که به هیچ وجه مقصود ما نیست.» (موسوی،۱۳۹۱)

بسیاری از پژوهشگران با این تعریف وحتی نامگذاری مخالفند. گذشته از موافق بودن یا مخالف بودن خود، باید به این مهم اشاره کنم که نامگذاری کاملا خلاقانه وهوشمندانه است. غزل، قالب مورد اقبال ایرانیان است که انواع موسیقی را در خود حمل می کند. این نوع موسیقی در حافظه ی تاریخی مردم ایران نهادینه شده است. در پاسخ آن دسته از دوستان که تولید آثار پست مدرنیسم را تنها در قالب آزاد مجاز می دانند باید تاکید کنم که شاعران فعال در حوزه ی غزل پست مدرن این مهم را می دانند که هرگز با توجه به شناخت فرهنگ و تاریخ ایران، نمی توان آنچه را که جزیی ازروح هنریِ مردم شده (وزن وقافیه) از آنها جدا کرد. “موسوی” جامعه شناس مقتدری ست و بارها این مهم را در اشعارش اثبات کرده است. اما چون شعری که او می نویسد ونوشتنش را آموزش داده است با صفت پست مدرن همراه است و پست مدرن هم مهمترین شناسه اش ساختار شکنی ست. با ساختار شکنی همراه می شود. قوالب با هم تلفیق می شوند. قوافی وردیف ها در خدمت فرم ذهنی شعر قرار می گیرند وآنچه که او غزل نامیده دیگر غزل نیست چون وارد عرصه ی پست مدرنیسم شده است. قالبی که شما  آن رابا توجه به تعاریف درج شده از قدما درکتب فنون بلاغت،  با ساختاری خاص و ویژه می شناسید در شعر موسوی فرو می ریزد. این شعر نه تنها غزل نیست، بلکه در بسیاری موارد دیگر مثنوی ومسمط و… هم نیست.

بزرگترین اتفاق در خصوص تولید آثار پست مدرن را به حوزه ی زبان شناسی نسبت می دهند. که البته من با کمی تعدیل علم نشانه شناسی را هم به آن می افزایم.در خصوص زبان و هنجار گریزی های زبانی در دهه ی هفتاد ،جریان غزل فرم توانست نوآوریهایی در حوزه ی غزل وشعر کلاسیک ما فراهم آورد . این جریان (غزل فرم) توانست زیبایی شناسی شعر کلاسیک را تا حدودی تغییر رهد وفرم ذهنی را علاوه بر فرم از پیش تعیین شده ی کلاسیک به مخاطب ادبیات ارایه نماید. که نماینده ی فعال این جریان ادبی بدون شک “محمد سعید میرزایی” است. (در کتاب به طور مفصل وکاملا علمی ، جریان های غزل فرم وغزل پست مدرن تبار شناسی شده واز یکدیگر جدا شده اند. که بیان آن از حوصله ی این متن خارج است) اما هنجارگریزی هایی که در غزل پست مدرن اتفاق می افتد چند قدم جلوتر از غزل فرم است. عدول از قوالب کلاسیک و حتی تلفیق آنها ،خروج از وزن وحتی تغییر قافیه و…که همگی در خدمت فرم ذهنی شعر هستند از خصوصیات غزل پست مدرن است.

حال ،ضروری می دانم که به این مهم بپردازم که عواملی چون وزن،قافیه و… از هنجارگریزی های زبانی محسوب می شوند.

فرمالیست ها از میان دو فرایند خودکاری وبرجسته سازی، فر آیند دوم را عامل به وجود آمدن زبان ادب می دانند. “لیچ” معتقد است که برجسته سازی به دو شکل امکان پذیر است. نخست آنکه نسبت به قواعد حاکم بر زبان خودکار انحراف صورت پذیرد (قاعده کاهی) مثل انحراف از قواعد دستوری و…ودوم آنکه قواعدی بر قواعد حاکم به زبان خودکار افزوده شود (قاعده افزایی) مثل توازن موسیقیایی در کلام و… مجموع این دو روش را، ما در ادبیات، با نام هنجارگریزی می شناسیم.

کارشناسان ادبی نظم وزن فارسی را مبتنی بر امتداد زمانی هجاها می دانند واین امتداد زمانی، تنها وقتی تحقق می یابد که بتوان برای هجاهای فارسی امتداد زمانی در نظر گرفت. به همین دلیل است که در بررسی وطبقه بندی اوزان ،برای انواع هجاها،امتداد زمانی قائل شده اند وتکرار این امتداد های زمانی را عامل پدید آمدن وزن دانسته اند.

اگر بپذیریم که وزن نوعی توازن آوایی باشد (حق شناس،۱۳۷۱)می توان این دسته از توازن ها را به دو گروه “کمی” و”کیفی” تقسیم کرد و وزن را توازن آوایی کمی دانست ودر مقابل، انواع تکرار های آوایی را “کیفی” تلقی کرد. به این ترتیب می توان وزن عروضی وقافیه وردیف را که شاعران غزل پست مدرن به آن مومن هستند نوعی هنجارگریزی زبانی بر شمرد.

این مهم را نباید فراموش کنیم که بسیاری از نظریه های غربی با توجه به فرهنگ وشرایط اجتماعی ما دور حاصل می آید. مردم ایران از لحاظ جامعه شناسی وحتی روانشناسی با حس نوستالژیای خود ارتباط عمیقی دارند. حذف به یکباره ی داشته های ادبی از حافظه ی تاریخی یک سرزمین نه تنها نوآوری نیست بلکه منجر می گردد که مردم نسبت به آن تدافع داشته باشند.در این صورت مشکل مضاعف می شود. از طرفی  ادبیات ایران هماهنگ با جهان حرکت نمی کند ویا از طرف دیگرمورد توجه مردم قرار نمی گیرد. در غزل پست مدرن این مساله کاملا هوشمندانه با بومی سازی خلاقانه ی شاعران این عرصه حل شده است. نظریه های غربی فهم شده اند،تبارشناسی شده اند وبعد با توجه به فرهنگ ورفتار مردم جامعه ،بومی سازی شده اند. به جز هنجارگریزی های زبانی واستفاده ی بهینه از قوانین آن، اصطلاح “هنر برای هنر”نیز دستخوش بومی سازی هوشمندانه ای شده است. بر اساس این نظریه،شعر عالی،شعری است که فقط با نیت شعر بودن سروده شود واز مضمون ومحتوای اخلاقی واجتماعی خالی است وهدف آن تنها لذت بخشیدن به خواننده از طریق موسیقی کلمات یا تصاویر خیالی ست.

“مهدی موسوی” که بدون شک نخستین تجربه ها را در حوزه ی سرودن غزل پست مدرن داشته است. در بسیاری از آثار خود از این شاخصه (در ناخودآگاه خود)  فاصله می گیرد. او فرزند سرزمینی است که استبداد در آن ریشه ای تاریخی دارد. او فرزند زمان دلهره ها،اختلاس ها، اسارت ها و…است. ناخودآگاه او سرشار از اضطراب های اینچنینی ست. لذا توصیف موقعیت ها وحالت های غیر قابل وصف وجادویی اش با این اضطراب های نهادینه شده، در ناخوآگاه او، می آمیزد ودر شعرش ظهور می یابد. شعر موسوی شعر اخلاقی ویا اجتماعی نیست بلکه هنری ست که می کوشد در زمان خود  وبا مردم خود حرکت کند ودر عین حال آنچه که در نظریه ها هست اما با موقعیت جامعه اش نا سازگار است از دامن هنرش می زداید وبه نمایش هنری خود می پردازد.اتفاقات روزمره که درذهن او نهادینه شده اند به شکل نشانه هایی سرگردان در متن ظهور می یابند.ومتن سرشار از دال ها ومدلول هایی ست که تکثر معنایی دارند. در نتیجه شعر او در عین پرداختن به اجتماع، سیاست و…از آنها خالیست و مسئولیت هیچ گونه تعهدی در قبال دنیای خارج از متن را نمی پذیرد. چرا که در سرگردانی نشانه ها اصلا معنایی نهایی وجود ندارد تا تعهدی را پذیرا باشد.واین یعنی ساختار شکنی که از خصوصیات  ادبیات پست مدرن است که در غزل پست مدرن  نیز از جایگاه ویژه ای

برخوردار است . بر اساس این نظریه هیچ متنی دارای معنای نهایی که جمله براساس آن بنا شده باشد،نیست وبا حمله بر هسته ی اصلی معنا در جمله،که اساس ساختار متن نزد ساختارگرایان است،هرگونه معنا ومفهوم نهایی  در متن رد می شود. در غزل پست مدرن با شکستن ساختار ایدئولوژی تشکیل دهنده ی متن آشکار می گردد و مخاطب از تاثیر تعهد پنهان در اثر رهایی می یابد.( در کتاب،به شاخصه های ساختارشکنی در غزل پست مدرن پرداخته شده وبرای هر یک نمونه ای نیز ذکر شده است)

در این آثار،شاعر پس از انتشار اثر،از دایره ی متن خارج می شود ونظریه ی مرگ مولف امکان حضورمولف ودر نتیجه نیت او را نابود می کند.بارت می گوید:”تولد خواننده به بهای مرگ مولف است.” (احمدی،۱۳۸۵،ص۲۰۱) در این آثار هیچ رابطه ای بین اثر ونیت مولف مورد توجه قرار نمی گیرد. فضای چند صدایی در این آثار،بازتاب متضاد ومتفاوت عناصر در اثر است. فضای پلی فونی ایجاد شده،حالتی ابهام آور دارد وجمله ها بدون در نظر گرفتن نیت خاصی ادا می شوند. شاید هر کدام از روایت کنندگان جهان بینی خاص خود را دارند،نشانه ها در این آثار با یکدیگر گفتگو می کنند؛به شکل های مختلف!

چند صدایی،حالت شیزوفرنی خاصی به اثر می بخشد وهنجار شکنی های غیر دستور زبانی، محیط مناسبی را برای خود نمایی در اختیار می گیرند. جمله ها،بریده،بریده مورد استفاده قرار می گیرند وهویت عناصر در ابهامی غبارآلود. در نتیجه، منطق عقلانی واخلاقی خاصی در آن دیده نمی شود ومتن در تناقض گویای فضای شخصی یا اجتماعی ست.که برگرفته از نظریه ی “دریدا”ست.(پلی فونی در غزل پست مدرن در یازده زیر مجموعه مورد بررسی قرار گرفته است)

پارادوکس، کلید فهم “دریدا”ست. ودر این نظام پارادوکسی، ما همواره اثر یا ردپایی از یک سویه در سویه ی دیگر می یابیم. گویا بین آنها گونه ای رابطه ی نشتی وجود دارد. واین سستی ها منجر می گردد که نشانه ها نیز مستحکم نباشند.دالی که مدلولی دارد وباز آن مدلول، خود، دالی ست برای مدلولی دیگر… واین سیر همچنان ادامه دارد. در چنین وضعیتی ست که هر متن در هر بار مطالعه معنی دیگری دارد وبه آن باید به عنوان متنی جدید نگاه کرد.ودر نهایت معنای نهایی در پس تاویل های بیشمار گم می شود.وگاهی حتی دو عنصر ناهمساز در کنار هم  قرار می گیرند ونمی توانند با یکدیگر به یک وحدت،انسجام وهماهنگی برسندوبه دنبال تنشها وکنایه ها ما را با” آیرونی” وعنصری طنز آمیزمواجه می کنند.  البته در معناگریزی، اصل مهم دیگری نیز دخیل است وآن هنجارگریزی زبانی ا ست که پیش از این در ابتدای مقاله به دسته بندی آن بر اساس نظریه ی “لیچ” پرداخته شد.

در متون کلاسیک هنجارگریزی در مقام “صورخیال” نقش قابل توجهی در ادبی کردن متن بر عهده داشته است.اما هنجارگریزی در متون مدرن وپست مدرن از گستردگی بیشتری برخوردار است. که در معناگریزی وتعویق آن تاثیر مستقیم دارد.

از نمونه های بارز هنجارگریزی در غزل پست مدرن می توان موارد زیر را یاد آور شد:

انحراف از قواعد دستوری وساختاری زبان،ساخت واژه های جدید براساس بازی های زبانی،ایجاد فضای شیزوفرنیک ومبهم در اثر، استفاده از نام های مضحک وواژه های بی معنا در اثر،استفاده از قطعات غیر مرتبط،عدم بیان پایان مشخص در اثر، سر هم بندی متن به صورت کلاژو…(برای درک بهتر این بخش از مقاله،مخاطب را به صفحه ی وبلاگم وخواندن مقاله ای با عنوان:زبان پست مدرن در اشعار سید مهدی موسوی ارجاع می دهم)

اما مهمترین شاخصه ای که غزل پست مدرن را از غزل فرم ودیگر جریان های مشابه مجزا می کند صرفا ساختار شکنی و بومی سازی نظریه ها نیست بلکه اندیشه ی پست مدرن است. این نوع تفکر و جسارتِ بازتاب آن را در اشعار مهدی موسوی وتعداد معدودی از شاعران  غزل پست مدرن می توان مشاهده کرد.عقل گریزی واخلاق ستیزی در راستای تاکید بربرجسته سازی ناخودآگاهی ذهن بر خودآگاهی، از مهم ترین المان های غزل پست مدرن است. وحضور این شاخصه به خود نوشتاری ونگارش شیزوفرنیک قدرت می بخشد. وجریان سیال ذهن که آمیزه ای ست از ادراکات حسی وافکار آگاه ونیمه آگاه،خاطرات،احساسات وتداعی های تصادفی،در چنین فضایی بیان می شود ومنجر می گردد که  اثر با فضایی نسبی انگارانه مواجه گردد وآن را از صورتی ثابت وقطعی دور کند وحتی زمان با احساسات وتداعی های قهرمان وشاید قهرمانان اثر جابه جا ومبهم شود. حقیقت در این آثار ثابت وقابل دفاع نیست. اگر از دید فلسفه ی سنتی،حقیقت یعنی مطابقت شی با ذهن یا عقل،در این مطابقت، برآیند ذهن یا عقل از حقیقت که ریشه در ثبات اشیا دارد؛ واقعیت لحاظ می شود.ولی در فلسفه ی پست مدرن عقل واندیشه حاصل احساسات است و “نیچه” به ما می گوید که احساسات به ما دروغ می گویند. (نیچه،۱۳۸۲،ص۵۳) پس عقل چیزی جز دروغ نیست.بر همین اساس،واقعیت ثابت سنتی،در این فلسفه جای خود را به کنش های قرار دادی می دهد. عدم قطعیت گزاره ها ی جهانی در این آثار، ساخت این جریان را به میدان هذیان،عدم قطعیت وشکاکیت با افکاری نسبی انگار وگرفتار اوهام تبدیل کرده است.شخصیت ها وحتی گاهی راویان آثار،سیال، لغزنده وغیر قابل اعتماد هستند که هرگونه اتفاق غیر منتظره را امکان وقوع می دهند.

از دیگر موارد قابل توجه در غزل پست مدرن که باز هم ریشه در نظریات غربیان دارد پوچ گرایی ست. در این آثار شاعر پوچی را توصیف نمی کند بلکه آن را به گونه ای در بافت اثر می آمیزد که حاصل کار به نحوی پوچ وبی هدف می نماید واین بینش به مخاطب القا می شود. منظور از این پوچی ؛بیهودگی،سرگشتگی ،بی هدفی در شرایط هستی و زندگی انسان مدرن است.

از دیگر خصوصیات غزل پست مدرن که منجر گردیده که در کشور جهان سومِ ما بر اینگونه اشعار نقد اخلاقی صورت بگیرد بالا بودن مضامین ونگاه اروتیسم است.

در فلسفه ی خردگریز واخلاق ستیز پست مدرن،توجه به ابعاد غریزی وطبیعی انسان در مرکز توجه خاصی قرار دارد.توجه به مسایل غریزی از ضد اخلاقیات مدرن محسوب می شود.بر همین اساس نیچه سرکوب هوس ها را حماقت می شمارد: “امروز به نظر ما نابود کردن شورها وهوس ها تنها برای پرهیز از حماقت ها پی آمد های ناخوش حماقت هاشان خود نهایت حماقت است.” (نیچه،۱۳۸۱،ص۵۶)

این خصیصه معمولا در غزل های پست مدرن سید مهدی موسوی وتعداد معدودی دیگر از شاعران این جریان، جنبه ی انتقادی دارد وشاعر از آن به عنوان ابزاری برای اندیشیدن وتمرکز بیشتر مخاطب به متن استفاده می کند.در لایه های زیرین آن باید به دنبال معناهایی فراتر از ظاهر امر بود. که البته در اشعار بسیاری دیگر از شاعران هم بالعکس، این امر به صورت افراطی وبیمارگونه مورد استفاده قرار می گیرد که در مجالی دیگر به آسیب شناسی آن خواهم پرداخت.

فقط به این مهم باید توجه داشت که افلاطون وار نباید رفتار کرد. افلاطون از حقیقت،خیرو زیبایی حرف می زد.بشر نمی تواند در آن واحد به هر سه توجه کند.پس بهتر است حقیقت را به علم وفلسفه، خیر را به اخلاق وزیبایی را به هنر واگذار کنیم.

” ارزشهای اخلاقی را نمی توان ماخد وملاک حکم وقضاوت در انتقاد ادبی قرار دارد”

(زرین کوب،۱۳۶۱،ج۱،ص۳۰)

این مجال اندک فرصت بیان تمامی شاخصه را نمی دهد. در این مرورِاجمالی، تنها به مهمترین ها با اندک توضیحات پرداخته شد.  برای درک بهتر این مباحث،مخاطب را  در ادامه ،به خواندن شعری از سید مهدی موسوی دعوت می کنم واگر فایل صوتی این شعر را توانستید با صدای شاعر تهیه کنید حتما بشنوید. نحوه ی خواندن شاعر برای مخاطب آماتور در جهت دریافت بهتر خرده روایت ها و پلی فونی اثر، موثر خواهد بود:

مهدی موسوی بد بختی ست

زیر رگ های آبی دستت

مهدی موسوی ترسویی

که رسیده مرا به بن بستت

می دود از اتاق خود به کجا؟

هیچ در لحظه اتفاق افتاد

زیر رگ هات مرگ تیر کشید

دود سیگار را که بیرون داد

دود سیگار را که بیرون داد

رفت آن اسم محو از یادم

دود سیگار را که بیرون داد

دود سیگا…به سرفه افتادم

گریه ات می گرفت در مردی

که تمامی شعر ها زن بود

گریه ات می گرفت مثل غزل

که جنین دو ماهه ی من بود

گریه ات می گرفت ومی دیدی

قطره های مهوع خون را

زور هی می زدی ودر گریه

می کشیدی یواش سیفون را

می کشیدی دوباره درد ودرد

توی اندام زیر سیگاری

دست هایی لزج میان تنت

باز مشغول فیلمبرداری

می کشیدی تن مرا بر دوش

گریه ات می گرفت در باران

حرف هی پشت حرف/ می آمد

کسی از دسته ی عزاداران

سنج می زد به مغز له شده ام

طبل می کوب کوب کوب بکوب

مهدی موسوی زمین را خورد

تف شد آهسته توی بچه ی خوب

تف شد آهسته روی متنی که

شرح درد همیشگی من

خسته ی تکه تکه ی گیجِ

خیسِدر حال منفجر شدنِ

بامب!…در روزنامه ها گفتند

خبر از سمت شرق آمده است

شمع روی تنم تو را می سوخت

ادیسون گفت برق آمده است!!

ادیسون قاه قاه می خندید

سیم هایت به هم زدند مرا

مثل عین القضات کفر شدم

مثل عین القضات مغز خدا

پرت بودم جلوی سگ هاتان

شمع آجین دست های کثیف

مثل چاقوی خونی ام در حوض

مثل یک اسلحه درون کیف

شمع هایی که سوختند مرا

بر سر قبر عشق ، روشن بود

مثل عین القضات غمگینی

که جنین دو ماهه ی من بود

دود در متن مضحکم پیچید

دود بود وشدم،تو را مردم

تیر هی می کشید روی لبم

دود سیگار را فرو بردم

ماه  دیوانه روبرویم بود

مات با آن نگاه غمگینش

توی مغز جهان قدم میزد

“شمس” آرام با تبرزینش

عشق می خواند با قرائت نو

داستان های ران وپستان را

مولوی های مسخره از تو

دوره کردند درس عرفان را!!

زن نبودم اگرچه مرد نبود

مرد بودی اگرچه زن بودم

شمس و عین القضات را کشتند

شمس وعین القضات من بودم

خبر از شرق در تنم لرزید

پخش می شد درون تلویزیون

کانال چارده…”تو معصومی

بچه ی خوبِ…”قطره های خون

مادرم/پیتزا درست شدم

قطره های سس شب قرمز

یک نفر گریه می کند برگرد

یک نفر داد می زند:هرگز!!

به خودم مثل نرده می چسبم

باد بر خاک می کشد من را

خسته از ازدحام ماشین ها

در تو تریاک می کشد من را

فایل های همیشه ویروسی

زرورق های حاوی هروئین

توی شلوار تنگ کبریتی

در هماغوشی تو وبنزین

نامه های” اِ…داره/گریه…عزیز…”

گمشده توی بایگانی ها

متن دنیای پوچ ونامفهوم

زیر انبوه بازخوانی ها

فیلسوف بزرگ در فکر

قطعیت یا هویت چندم

جلوی هر منِ شناساگر

خبر انفجار بمب اتم

ثبت فرق زبانی مبهم

بین همجنس “باز”یا که”گرا”

خواهرم گریه می کند از درد

فلسفه فکر می کند که “چرا؟؟؟”

در/به هم می خورد دلم انگار

در تناقض…وخنده ای عصبی

مثل تو با وقار پارسی ات

مضطرب توی چادری عربی

مثل یک عقربه اسیر زمان

توی تکرار در پس عادت

خسته ام مثل بچه از بازی

کاش یک شب بخوابد این ساعت

چه شوم جز شدن فقط از جبر

چه کنم جز کنم فقط بیخود

صفر در صد برای خود عددی ست

احتمالی که واقعا می شد!!!

احتمالی که کامپیوترها

سعی کردی محاسبات کنم

سعی کردم خطوط،پاره شوم

خواستم واقعا صدات کنم

خواستم اتفاق می افتم

خودِلحظه ی چه کار بکن

توی یک غار خارج از دنیا

باز هم زنگ می زند تلفن

توی یک غار خارج از دنیام

که مرا می خزد میان تنش

می نویسم برای خود نامه

فکر کشف دوباره ی آتش!

سهم من چیست جز سکوت وسکوت

منِ خود را به دست من دادن

هر شب از درد زندگی مردن

به همین حس خوب تن دادن

قرص های همیشه مشکوکی

که شبم را پر از خوشی کرده

مهدی موسوی ترسویی

که در این شعر خود کشی کرده! (موسوی،۱۳۹۳،صص۱۴۴-۱۵۲)

به زودی ودر مجالی دیگر در کسوت یک منتقد ونه یک نظریه پرداز،به خوانش وتحلیل این شعر خواهم پرداخت تا در ادامه ی این بحث ، علاوه بر شناسا یی بهتر  شناسه های غزل پست مدرن، به حضور مهم منتقد هم ، برای شناخت هر چه بهتر مخاطب عام ازاین نوع آثار ، تاکید گردد.

به امید روزهایی بهتر وسرشار از امنیت برای ادبیات سرزمینمان

———————————————————————————————————————————————————————————————–

فهرست منابع و مآخذ

احمدی،بابک،۱۳۸۵،ساختار وتاویل متن،تهران:مرکز

احمدی،بابک،۱۳۸۰،مدرنیته واندیشه های انتقادی،تهران:مرکز

پوینده،محمد جعفر،۱۳۸۱،در آمدی بر جامعه شناسی ادبیات،تهران:چشمه

حق  شناس،محمد علی،۱۳۷۷،مقالات ادبی،زبان شناختی،تهران: نیلوفر

دریدا،کریستوا،بارت،فوکو،سیکو،دلوز،…۱۳۸۱،به سوی پسامدرن،ترجمه:پیام یزدانجو، تهران: مرکز

زرین کوب،عبدالحسین، ۱۳۶۱، نقد ادبی، تهران : امیر کبیر

شعیری،حمیدرضا،۱۳۹۲، تجزیه وتحلیل نشانه-معنا شناختی گفتمان،تهران:سمت

صفوی،کورش،۱۳۸۰ از زبانشناسی به ادبیات ج ۱و۲ تهران:شاعران ایران

موسوی،سید مهدی، ۱۳۹۳،انقراض پلنگ ایرانی با افزایش بی رویه ی تعداد گوسفندان، تهران:نیماژ

موسوی،سید مهدی،۱۳۹۱،شناسه های غزل پست مدرن،پایگاه ادبی نو

نوذری،حسینعلی،۱۳۷۹،پست مدرنیته وپست مدرنیسم.تهران: نقش جهان

نیچه،فردریش،۱۳۸۱،فراسوی نیک وبد،ترجمه:داریوش آشوری،تهران:خوارزمی

”  ،     ”    ،۱۳۸۲، غروب بت ها،ترجمه :     ”       ”   ، تهران: آگه

منابع لاتین

Deconstruction: Theory and practice, (1982), Christopher norris

Leech, G.N.A Linguistic Guide to English  poetry.N.Y, Longman,1969

Postmodernist Culture, (2 nd edn.1997), Steven Connor

Teaching the postmodern: fiction and theory, (1992) Brenda K. Marshall

 

 

 

 

 

 

 

نوشته جستاری در غزل پست مدرن اولین بار در مجلـه الکترونیکـی عقربه پدیدار شد.

تو را در روزگاری دوست دارم که نمی‌داند عشق چیست

۱۲ تیر ۱۳۹۵

تو را در روزگاری دوست دارم که نمی‌داند عشق چیست        نزار قبانی                ترجمه : حسین خسروی

 

۱

من نه معماری مشهورم،

نه پیکرتراشی از دوره‌ی رنسانس،

و چندان هم با مرمر سر و کار نداشته‌ام،

اما دوست‌دارم به تو یادآور شوم که دستانم چه کرده‌اند

تا تندیس زیبایت را پرداخت کنند؛

و آن را با گل‌ها بیارایند

و با ستاره‌ها

و اشعار

و نگاره‌های خط کوفی.

 

۲

نمی‌خواهم لطف خود را در بازنویسیِ تو به نمایش بگذارم

و در انتشار دوباره‌ی تو

و نشانه‌گذاری دوباره‌ی تو از «الف» تا «ی»،

زیرا من عادت ندارم اعلان کنم چه کتاب تازه‌ای نوشته‌ام

و کدام زنی است که افتخارِ عشقش نصیبم شده

و افتخارِ نوشتنش از فرقِ سر تا انگشتانِ پا؛

که این شیوه نه شایسته‌ی حیات شعری من است،

و نه درخورِ شأن و شکوهِ معشوقه‌هایم.

 

۳

نمی‌خواهم به تو آماری بدهم

از تعداد خال‌هایی که بر شانه‌های نقره‌ایت کاشته‌ام

و از تعداد چراغ‌هایی که در خیابان‌های چشمانت آویخته‌ام

و از تعداد ماهیانی که در خلیج‌هایت پرورده‌ام

و از تعداد ستارگانی که زیرِ لباس‌خوابت‌هایت یافته‌ام

و از تعداد کبوترانی که میان پستان‌هایت نهان کرده‌ام؛

که این شیوه نه در خورِ غرور مردانه‌ی من است،

و نه لایق شکوهِ پستان‌هایت.

 

۴

بانوی من!

تو آن رسواییِ زیبا هستی که به آن معطّر می‌شوم

و آن شعرِ دلپذیر که آرزو دارم [بسرایم و] امضایش کنم

و آن زبانی هستی که [به جای حروف،] طلا و لاجورد از آن می‌ریزد؛

پس چگونه می‌توانم در میدان‌های شهر فریاد نزنم که:

دوستت دارم … دوستت دارم … دوستت دارم؟

چگونه می‌توانم آفتاب را در کشوهای[میز]م نگه دارم‌؟

چگونه می‌توانم با تو در پارکی قدم بزنم،

و ماهواره‌ها کشف نکنند که تو محبوبِ منی؟

 

۵

من نمی‌توانم پروانه‌ای را که در خونم شنا می‌کند

تحت نظر بگیرم [و آن را سانسور کنم.].

نمی‌توانم سایه‌بانِ یاسمن را

از بالارفتن روی شانه‌هایم باز بدارم.

نمی‌توانم شعری عاشقانه را در پیراهنم پنهان کنم،

که اگر چنین کنم، [آن شعر] با خودم منفجر خواهد شد.

 

۶

بانوی من!

من مردی‌ام رسوای شعر،

و تو زنی، رسوای کلماتِ من.

من مردی هستم که لباسی جز عشقم نمی‌پوشم،

و تو زنی، که جز لباس مادینگی خود را بر تن نمی‌کنی.

پس عزیزم! کجا برویم؟

و چگونه مدال‌های عشق را بر سینه‌ی خود بیاویزیم،

و چگونه روز «والنتاین» را جشن بگیریم،

در روزگاری که نمی‌داند عشق چیست؟

 

۷

بانویم!

دلم می‌خواست تو را در روزگاری دیگر دوست می‌داشتم

روزگاری مهربان‌تر و شاعرانه‌تر

روزگاری که به رایحه‌ی کتاب‌ها

و عطر یاسمین

و شمیمِ آزادی

حساس‌تر بود!

 

۸

آرزو داشتم [در روزگاری دیگر] محبوب من بودی

در دوره‌ی [خواننده‌ی ارمنی] شارل آزناوور

و [خواننده‌ی فرانسوی] ژولیت گِرکو

و [شاعرانِ عاشقانه‌سرا:]

پل اِلوار

و پابلو نِرودا

و عصرِ چارلی چاپلین

و دوره‌ی [خوانندگی] سیّد درویش

و دوران [بازیگریِ کمدین] نجیب ریحانی!

 

۹

آرزو داشتم شبی در «فلورانس»

با تو شام می‌خوردم،

آن‌جا که تندیس‌های «میکل‌آنژ»

هنوز هم «نان» و «شراب» را با

گردشگرانِ شهر تقسیم می‌کنند!

 

۱۰

دلم می‌خواست تو را در روزگاری دیگر دوست می‌داشتم

در روزگارِ سروریِ شمع … و هیزم

و بادبزن‌های اسپانیایی

و نامه‌های نوشته شده با پَر

و لباس‌های چین‌دارِ رنگین کمانی؛

نه در عصر موسیقیِ دیسکو

و اتومبیل‌های فِراری

و شلوار جین‌های پاره‌!

 

۱۱

آرزو داشتم در روزگاری دیگر با تو روبه‌رو می‌شدم

روزگاری که در آن، فرمانروایی در دست گنجشکان بود

یا در دست آهوان

یا در دست پلیکان‌ها

یا در دست پریان دریایی

یا در دست نقّاشان و موسیقیدانان و شاعران

یا در دست عاشقان و کودکان و دیوانگان!

 

۱۲

آرزو داشتم تو از آنِ من بودی

در روزگاری که نه به گل سرخ ستم می‌شد

و نه به شعر

و نه به موسیقی

و نه به مادینگی زنان …

 

ولی افسوس که ما دیر رسیدیم

و در روزگاری به جستجوی گل سرخِ عشق پرداخته‌ایم

که نمی‌داند عشق چیست! 

—————————————————————————————————————————————————————————————————-

—————————————————————————————————————————————————————————————————-

أحبّکِ فی عصرٍ لا یعرف ما هو الحبّ

۱

لستُ معماریاً شهیراً
ولا نحاتاً من نحاتی عصر النهضه
ولیس لدیَّ تاریخ طویل مع الرخام
ولکننی أود أن أذکرکِ بما فعلته یدای
لصیاغه جسدک الجمیل ..
وتزیینه بالأزهار .. والنجوم .. والقصائد ..
ومنمنمات الخط الکوفی …

 

۲

لا أرید أن أستعرض مواهبی فی إعاده کتابتک ..
وإعاده طبعک ..
وإعاده تنقیطک من الألف .. إلى الیاء ..
فلیس من عادتی أن أعلن عن أی کتاب جدید کتبته ..
وعن أی امرأه کان لی شرف عشقها ..
وشرف تألیفها من قمه رأسها ..
حتى أصابع قدمیها ..
فهذا موقف لا یلیق بتاریخی الشعری
ولا بکرامه حبیباتی ! .

 

۳

لا أرید أن أقدم لک حساباً
عن عدد الشامات التی زرعتها على فضه کتفیک ..
وعن عدد القنادیل .. التی علقتها فی شوارع عینیک ..
وعن عدد الأسماک التی ربیتها فی خلجانک ..
وعن عدد النجوم التی وجدتها تحت قمصانک
وعن عدد الحمائم التی خبأتها بین نهدیک ..
فهذا موقف لا یلیق بکبریاء رجولتی
وکبریاء نهدیک …

 

۴

یا سیدتی .
أنت فضیحه جمیله أتعطر بها ..
قصیده رائعه أتمنى توقیعها .
لغه تنزف ذهباً .. ولازورداً .
فکیف یمکننی أن لا أصرخ فی ساحات المدینه :
أحبک .. أحبک .. أحبک ؟ .
کیف یمکننی أن أبقى محتفظاً بالشمس فی جواریری ؟
کیف یمکننی أن أمشی معک فی حدیقه عامه
ولا تکتشف الأقمار الصناعیه
أنک حبیبتی ؟

 

۵

إننی لا أستطیع أن أمارس الرقابه
على فراشه تسبح فی دمی .
لا أستطیع أن أمنع عریشه یاسمین
من التسلق على أکتافی ..
لا أستطیع أن أخبئ قصیده حب تحت قمیصی ..
وإلا انفجرتْ بی …

 

۶

یا سیدتی :
أنا رجل مفضوح بالشعر ..
وأنت امرأه مفضوحه بکلماتی ..
أنا رجل لا ألبس إلا عشقی .
وأنت امرأه لا تلبس إلا أنوثتها …
فإلى أین نذهب یا حبیبتی ؟
وکیف نعلق إشارات الحب على صدورنا ؟
ونحتفل بعید القدیس فالنتاین ..
فی عصر لا یعرف ما هو الحب ؟

 

۷

یا سیدتی :
کنت أتمنى أن أحبک فی عصر آخر .
أکثر حناناً ، وأکثر شاعریه ..
وأکثر إحساساً برائحه الکتب .. ورائحه الیاسمین ..
ورائحه الحریه ! .

 

۸

کنت أتمنى أن تکونی حبیبتی
فی عصر شارل أزنافور ..
وجولییت غریکو ..
وبول إیلوار ..
وبابلو نیرودا ..
وشارلی شابلن ..
وسید درویش ..
ونجیب الریحانی ..

 

۹

کنت أتمنى أن أتعشى معک
ذات لیله فی فلورنسه .
حیث تماثیل میکیل أنجلو
لا تزال تتقاسم مع زوار المدینه
الخبز .. والنبیذ …

 

۱۰

کنت أتمنى أن أحبک
فی عصر سیاده الشمع .. والحطب ..
والمراوح الإسبانیه ..
والرسائل المکتوبه بریشه الطائر ..
وفساتین التفتا القزحیه الألوان ..
لا فی عصر موسیقى الدیسکو ..
وسیارات الفیراری ..
وسراویل الجینز الممزقه !

 

۱۱

کنت أتمنى أن أقابلک فی عصر آخر .
تکون فیه السلطه بید العصافیر ..
أو بید الغزلان ..
أو بید طیور البجع ..
أو بید حوریات البحر ..
أو بید الرسامین ، والموسیقیین ، والشعراء ..
أو بید العشاق ، والأطفال ، والمجانین …

 

۱۲

کنت أتمنى أن تکونی لی ..
فی عصر لا یضطهد الورد ، ولا الشعر ،
ولا النای ، ولا أنوثه النساء ..
ولکننا بکل أسف وصلنا متأخرین ..
وبحثنا عن ورده الحب
فی عصر لا یعرف ما هو الحب …

 

نوشته تو را در روزگاری دوست دارم که نمی‌داند عشق چیست اولین بار در مجلـه الکترونیکـی عقربه پدیدار شد.